
هر روز ظهر که میومد یه مشت تافی شکلاتی از جیب کتش در می آورد و می گفت : " شهاب دستاتو بیار جلو "
همیشه یه چند تاییش میریخت رو زمین ، چون یه مشت اون از دوتا مشت یه شهاب پنج ساله بزرگتر بود . .
بعد از ناهار موقع چرت عصر که می شد ، می گفتم : " خب حالا برام قصه بگو "
می گفت : " بابا آخه من همون یه قصه رو بلدم که هروز هم برات می گم ، خسته می شی تو ! "
می گفتم : " من همون رو دوست دارم ، بازم برام بگو . . "
مرد صبور و کله شق ، پیرمرد با صفا و خوش سیما ، خیلی این مدت دلم هوا تو کرده بود . .
می خواستم بگم خیلی دوست دارم . .
همیشه تو برای من تافی میاوردی ، گفتم این بار من برات بیارم . .
دیروز برات تافی شکلاتی گذاشتم ، دیدیش ؟
نظرات ()