پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

جاهل
نویسنده : شهاب - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱۱
 

يه كله پر از باد و غرور ، صورتي آفتاب سوخته و سبيل هاي پاچه بزي ، موهاي قيصري و بدني پر از نقش رستم و شير و ذوالجنان ، كت مشكي و پيرهني با يقه اي پت و پهن ، كفش پاشنه تخم مرغي با پشت هاي خوابيده ، كلاه شاپو بر سر و دستمال ابريشمي تو دست ، قهوه خونه و چايي و قليون و ديزي ، عرق فروشي و پاتيل شدن و بدمستي و عربده كشي و غيرت و ناموس و مرام و لوطي گري ، تبيح و زيارت و توبه واستادن دم دوكون و عاقل و كاسب شدن و عشق و دختر بدري خانم و مرد شدن ، شروع زندگي تو يكي از اتاقاي خونه ي آقاجون و چند تا بچه قد و نيم قد ، اومدن از دم دوكون به عشق اينكه عيال پاكت هايي كه خريد كرده رو از دستت بگيره يه لبخند بزنه و يه چايي ديشلمه بذاره جلوتو و قبلش جام و آب و حوله فراموش نشه ، و صبح به صبح حموم عمومي و « خُو.......شك ! »
همه مث هم تو جهل و درد و فقر و سختي هاي شيرين يكنواخت . . .

پ . ن 1 : هر سكه دو رو داره ؛ يه موقع سكوت يعني آرامش و يه موقع يعني عذاب و . . .
پ . ن 2 : رفيق يعني كسي كه تو رو ش وايسي و حرف دلتو بزني ؛ اگه نمي تونه رخ به رخ حرفشو بهت بزنه لابد رفيق خوبي براش نبودي . . . بايد يه نيگاي درست و حسابي بندازي ببيني كجاي كارت اشكل داره . . .