پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۱
 

صحراي داغ بي انتها در انتظار كاكتوسي پر آب با خار هاي گزنده دارد مي ميرد !
- اي كوير تو چه محتاج آبي ؟
- محتاج نيستم ؛‌ زنده ي آنم . . مي فهمي ؟
- در اين تنهايي يك جرعه شهد گزنده اش قلبم را تپنده نگاه مي دارد . .

فرياد هايم را به خاطر بسپار اين جان دادن با شكوه من است  . . با شكوه تر از هر چاه عميقي . .
برگ هاي زرد پاييزي رقصان به سوي ابديت مي خرامند و من شاهد سمفوني حزن انگيزشانم . .
به چكمه ها حق مي دهم كه بي خيال اين موسيقي را مي نوازند . . ولي حق ؟ اين ديگر چه دروغ بزرگيست ؟!