پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٥
 

همه چیز با عقل جور در میاد ولی با دل نه ؛
ساده اس یا پیچیده من خبر ندارم ، فقط چیزی که هست سؤالهای احمقانه ای به سرم می زنه که نمی دونم از روی حماقته یا یه جور ناخودآگاه ذهنم طوری وانمود می کنه که جواب رو نمی دونه چه بسا با مبهم بودن ِ جواب دلم کمی آروم بگیره . . .
اگه در یک زمینه حرف عقل و دل یکی باشه ، معلوم نیست دل از موضع خودش کوتاه اومده یا عقل ؛ چون دیگه باورم نمی شه این دوتا بتونن با هم کنار بیان !
در واقع جواب منطقی یا هجوه ی احساسی ای که بهش رسیدم تو این مدت اینه که زندگی یعنی جنگ و جدال بین عقل و دل در هر مسأله ای چه کوچیک ِ کوچیک چه بزرگ ِ بزرگ ؛ به هر حال زندگی خاکستریه نه سفید نه سیاه ، هیچ مسأله ای نه کاملاً با عقل توجیه می شه نه کاملاً با احساس و دل و ازین جور چیزا . . .

پ.ن: سیا مستی هم عالمی داره وقتی تنهایی ها !