پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٥
 

فراموش می شوی و به سوی تاریکی روان . . . ؛ در گوشه ای خلوت با خود روبرو می شوی ، بعد از مدت ها ! : « سلام رفیق ! داشت یادم می رفت بودنت را . . . »پرونده های خاک خورده را می گشایی ، این بار دو راه است : یا به دور بریزیشان ، و یا غبار بَر روبی و به کنکاش بپردازی ؛ آغاز یک تلاش بیهوده و مه آلود !
کِی قرار است باور کنی ؛ خدا داند ! مظلوم نیستی ، خود فریبی و در این ندیدن مُجرم ! آن مغز کوچکت به دار آویخته خواهد شد ؛ چه طنابش را دیده باشی و چه نه !