پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

خلصه
نویسنده : شهاب - ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٧
 

سر به کویر بگذارم و به سوی بی نهایت به پیش روم ؛ از خلصه ی مدهوش کننده ی سراب سیراب شوم ، شاید تشنگی ام فرو نشیند ،
شاید حقیقیت از پشت تپه های شنی رخ نماید و عشق اعتراف کند ، اعتراف به آنچه همه می دانند : کوری !

خشت ها بی هیچ ملاتی (؟) در آغوش ، قصری رویایی ساخته بودند که به عطسه ای فرو نشست ، می ترسم خشت های وجودم ریخته باشد و تو ظالمانه از این فروپاشی لذت بری ،
کی می گه تو منو هم دوست داری ؟

به سوی بی خبری فرار می کنم و در جستجوی خبرم ؛
حتی سنگ ها هم میخکوب شده اند بر جای خویش و من این توّهم ویرانگر را می پرستم . . .