پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

ميعاد
نویسنده : شهاب - ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٠
 

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم .

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرین را
در پرده ای که می زنی مکرر کن .

در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست می دارم .
در آن دور دست ِ بعید
که رسالت اندام پایان می پذیرد
و شعله و شور و تپش ها و خواهش ها
                                                 به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب ِ لفظ را وا می گذارد
چنان چون روحی
                       که جسد را در پایان سفر ،
تا به هجوم کرکس های پایانش وا نهد . . .
در فراسوی عشق
تو را دوست می دارم ،
در فراسوی پرده و رنگ .

در فراسوی پیکرهای مان
با من وعده ی دیداری بده .

ا.بامداد