پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۱
 

وداع با تنهایی ، تنها تر از خودت
گَرد مرگ را روی قلبت ضخیم تر می کند ؛
صادق ترین نگاهش را
به صورتت دوخته
و به تو می گوید . . . با من بیا !
و تو هراسان
نه از رفتنش
از ماندنت . . .


مثل هر روز از خواب بلند شد
و به جلوی پنجره رفت
غریبه ای به او سلام کرد
از نگاهش ترسید
رذالت از چشمان معصومش می بارید
و بدتر همان چیزی که از آن متنفر بود
قضاوت و بد گمانی . . .
آهای ! کی این آینه رو جلوی پنجره گذاشته ؟!