پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

نفوذ طالبان در گروه متاليکا!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٠
 
سلام
امروز مامان و بابام وقت دکتر داشتن؛ مطب دکتر خيابون ايرانشهر ه ؛ بابا گفت که حال رانندگی ندارم و من هم رفتم که برسونمشون.....
داشتم به اين فک می کردم که حالا تو اين مدت که اونا تو مطبن من چه غلطی بکنم که حوصلم سر نره..
يدفعه به فکر وحيد افتادم . ما که از پيش دبستانی تا آخر دبستان با هم تو يه مدرسه بوديم و در ضمن چون خونه هامون هم به هم نزديک بود بچه محل هم محسوب می شديم تو عالم کودکی بهترين همبازی و دوست هم بوديم .....
آخرين باری که وحيد رو ديدم چند سال پيش بود شايد ۴ يا ۵ سال.
ميدونستم که هنرستان موسيقی ميره ولی بعدش ديگه خبری ازش نداشتم؛ که البته وحيد هم خيلی از من گله داشت که چرا اين همه مدت سراغش نيومده بودم که البته حق داشت چون من ديگه اون محل نبودم و اون نه خونه ی ما رو بلد بود نه شماره تلفنی داشت ولی من حداقل آدرس خونه ی اونا رو بلد بودم!
می دونيد چيه وقتی داشتم راجع به اين مساله فک می کردم ديدم که خودمم مث وحيد از
شهاب گله دارم واقعا توی اين چند سال اخير يعنی دقيقا از پايان سال سوم دبيرستان بيشتر از همه چيز نسبت به خودم بی توجه بودم..... اگه الان ازم بپرسيد توی اين چندسال چی کارا کردی و چطوری بهت گذشته راستيتش خودمم نمی دونم چی بايد بگم!
البته به ظاهر شايد خيلی کارا هم کرده باشم مث يک سال مطالعه و کنکور برای ورود به دانشگاه و قبول نشدن برای سال اول؛ يک سال ديگه تلاش برای رسيدن به دانشگاه به همراه رفتن به کنکور های آزمايشيه قلم چی و کلاس های رياضی و .... و در نهايت قبول شدن در دانشگاه؛ بعدش خريدن سربازی و آغاز تحصيل ......؛ و همچنين شاغل شدن ضمن تحصيل يا شايدم تحصيل ضمن شغل! و الانم که در خدمت شمام.
ديديد شايد به نظر اتفاقات زيادی رو هم در مجموع تو اين ۴-۵ سال پشت سر گذاشته باشم ولی تو همه اين مدت تنها چيزی که اصلا بهش توجه ای نکردم خودم بودم .......
ديدن وحيد به غير از شادی ای که ديدن يه دوست قديمی داره باعث شد بفهمم راستی راستی ۴-۵ سال از عمرم گذشته و هيچی نفهميدم .
همش فکرم مغشوش و در گير مسايل و مشکلات روزمره و از همه مهمتر ترس و عدم اطمينان نسبت به آينده بوده به طوری که من واقعا حال رو فراموش کردم............
نمی دونم که اين وضع تا کی قراره ادامه داشته باشه ؛ شايد تا آخر عمر ! شايدم .....اصلا شما بگيد!
بريم سر جريان وحيد:
گفتم که آخرين باری که وحيد رو ديدم هنرستان موسيقی درس می خوند؛ ولی اين دفعه وقتی در رو باز کرد يه لحظه با خودم گفتم يقينا اين خود بن لادنه!
يه عالمه گيس و يه ريش اين هوا....!
خلاصه تریپ اند هنر!
آقا وحيد قصه ما الان فارغ التحصيل موسيقی از دانشگاه هستش و چند ساز از جمله ويلون سل و کنتر باس و گيتار کلاسيک و گيتار بيس رو هم تدريس می کنه هم در کنسرت های مختلف می نوازه....
راستی راستی وحيد تو اين چند ساله خيلی موفق تر از من بوده
شايد چون عشقش رو پيدا کرده و حسابی رفته دنبالش
وحيد بهم پيشنهاد داد برم پيشش گيتار ياد بگيرم
اولش جدی نگرفتم ولی الان فک می کنم اگه قراره بعد از چند سال بالاخره يه خوده هم به فکر اين دل صاب مرده ام باشم چه چيزی از اين بهتر؟!
مخصوصا که گيتار ساز مورد علاقه ام هم هست...
تمام اين چيزايی که گفتم در عرض ۲۰ دقيقه ديدن وحيد دستگرم شد
ولی حالا قراره که به زودی ببينمش و نتيجه اين ديدار رو حتما به شما هم ميگم
راستی در مورد تيتر اين نوشته که تا حالا حتما نتونستيد ربطی با نوشته براش پيدا کنيد بايد بگم علت انتخاب اين تيتر اين بود که وحيد وقتی داشت درباره کارهاش حرف ميزد درباره کاری که قبل از عيد از کارهای متاليکا اجرا کرده بود گفت که ..... ديگه احتياجی هست توضيح بدم؟
فک نکنم!
تا بعد..............