پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

خُزعبلات یک مُخ پُکیده !
نویسنده : شهاب - ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٠
 

1-     آفتاب پاییزی نور کم سوشو سپرده به آجرای قدیمی که شاید اگه دست به دستش کنن ، یه نمه توی زیرزمین روشن بشه ؛ میون اون همه خرت و پرت ، یه پیت نفت زنگ زده حکم مبل راحتی رو داره و دود سیگار ارزون قیمت حکم اکسیژن !

خاک و تار عنکبوت ، نم و تاریکی و یه عالمه چیز به درد نخور و تو خیلی به هم میاین !

2-     تنها ، حتماً باید یه بلایی سرش میومد و یا می مرد تا از تنهایی در بیاد . . .

3-     هیشگی نیست که حتی وقتی مث سگ می شی ، با نگاش بهت بگه : خیلی دوست دارم . . . !

      وقتی لبات خندونه و محبت می کنی که هنر نیست دوسِت داشته باشن ! هست ؟

4-     از جاده های یه طرفه حالم به هم می خوره ، حالا چه به این سمت باشه ، چه به اون سمت !

5-     اوهوی ! اینو نیگا ! فک کرده مرکز عالمه ! چی کاره ای که می خوای مث سگ پارس کنی و بقیه سفت بغلت کنن ؟ هان ؟! مگه . . . آسمون پاره شده و تو اُفتادی پایین ؟ چه مرگته ؟

پ.ن: پاشو خودتو جمع کن بابا !