پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

پنج سال به تلخی یک عمر ٬ با طعم کهولتی بر جانم
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۳۱
 

بعد از دو سال ، دقیقاً همانجا ؛
هر قدمی که بر می داشتم باری به سنگینی ِ کهولت . . .
گاهی اشکی بود بر . . .
قلمم تا نصفه های هر واژه نرفته بر می گردد . . .
اسمش را نمی دانم چه بگذارم
از اینجا متنفرم
چون مرا یاد آن بهشت آتشین می اندازد
آن شادی
آن تن لرزه های شیرین؛
چقدر تنهایم
دلم برای توی آن روزها تنگ شده و من آن روز ها !
امروز نه تو ماندی و نه من ،
بی آن که هیچ پرده ای بر اُفتد!

پنج سال از ورودم به دنیای مجازی می گذره ،
پنج سال به تلخی یک عمر
با طعم کهولتی بر جانم ؛

زود تر تمومش کن ، لطفاً !