پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

۹ تای یکم !
نویسنده : شهاب - ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٦
 

یه بازی دعوت شدم از طرف یه دوست ۹ تا نوشته ای که تا حالا نوشتم و بیشتر همه ی نوشته هام دوست داشتم رو انتخاب کردم . . . (به ترتیب زمان نگارش) :

يكشنبه، 31 فروردين، 1382

شيرينی ناپلئونی بدون قهوه!
ميدونی؟
ديروز رفته بودم محل قديميمون!
کلی تو کوچه هاش پرسه زدم. و در عرض نيم ساعت چندين سال خاطره شيرين رو دوباره تو ذهنم زندگی کردم.
توی کوچه پس کوچه هاش يه احساسی داشتم از يه طرف به دوست داشتم بی دليل با صدای بلند بخندم. و از طرف ديگه بغض داشت گلومو پاره می کرد!
نمی دونم اين ديگه چه مدلش بود!
ولی فقط می دونم که بغضم از نا راحتی نبود.
حيف که الان نيستی........ اگه هم بودی نه تو ديگه می تونی مثل اون موقع ها باشی نه من که نسبت به اون مقع ها ۱ متر بلند تر شدم.
راستی داشت يادم می رفت اون قنادی که صاحباش ارمنی بودنو يادته؟
از جلوش که رد می شدم به ياد اون روزا رفتم يه مقدار شيريني ناپلئونی خريدم.
ولی اين بار احتياج به قهوه نبود!
دوری تو جای خالی تلخی قهوه رو حسابی پر کرده بود........................

شنبه، 13 خرداد، 1385
 
هر روز ظهر که میومد یه مشت تافی شکلاتی از جیب کتش در می آورد و می گفت : " شهاب دستاتو بیار جلو "
همیشه یه چند تاییش میریخت رو زمین ، چون یه مشت اون از دوتا مشت یه شهاب پنج ساله بزرگتر بود . .
بعد از ناهار موقع چرت عصر که می شد ، می گفتم : " خب حالا برام قصه بگو "
می گفت : " بابا آخه من همون یه قصه رو بلدم که هروز هم برات می گم ، خسته می شی تو ! "
می گفتم : " من همون رو دوست دارم ، بازم برام بگو . .  "
مرد صبور و کله شق ، پیرمرد با صفا و خوش سیما ، خیلی این مدت دلم هوا تو کرده بود . .
می خواستم بگم خیلی دوست دارم . .
همیشه تو برای من تافی میاوردی ، گفتم این بار من برات بیارم . .
دیروز برات تافی شکلاتی گذاشتم ، دیدیش ؟

پنجشنبه، 11 آبان، 1385

صحراي داغ بي انتها در انتظار كاكتوسي پر آب با خار هاي گزنده دارد مي ميرد !
- اي كوير تو چه محتاج آبي ؟
- محتاج نيستم ؛‌ زنده ي آنم . . مي فهمي ؟
- در اين تنهايي يك جرعه شهد گزنده اش قلبم را تپنده نگاه مي دارد . .
فرياد هايم را به خاطر بسپار اين جان دادن با شكوه من است  . . با شكوه تر از هر چاه عميقي . .
برگ هاي زرد پاييزي رقصان به سوي ابديت مي خرامند و من شاهد سمفوني حزن انگيزشانم . .
به چكمه ها حق مي دهم كه بي خيال اين موسيقي را مي نوازند . . ولي حق ؟ اين ديگر چه دروغ بزرگيست ؟!

جمعه، 27 بهمن، 1385

خلصه
سر به کویر بگذارم و به سوی بی نهایت به پیش روم ؛ از خلصه ی مدهوش کننده ی سراب سیراب شوم ، شاید تشنگی ام فرو نشیند ،
شاید حقیقیت از پشت تپه های شنی رخ نماید و عشق اعتراف کند ، اعتراف به آنچه همه می دانند : کوری !
خشت ها بی هیچ ملاتی در آغوش ، قصری رویایی ساخته بودند که به عطسه ای فرو نشست ، می ترسم خشت های وجودم ریخته باشد و تو ظالمانه از این فروپاشی لذت بری . . .
به سوی بی خبری فرار می کنم و در جستجوی خبرم ؛
حتی سنگ ها هم میخکوب شده اند بر جای خویش و من این توّهم ویرانگر را می پرستم . . .

سه شنبه، 1 اسفند، 1385

از محبت می ترسيد . .
از خود ، حماقت و عشق متنفر بود
از محبت می ترسید
بی زار از هر آنچه می روید
هر آنچه دل را به شوق می آورد
و از خدای دروغین که بی کَس رهایش کرده بود

سه شنبه، 11 اردىبهشت، 1386

هنوز دهنت بوی شير می ده !
باید چون سنگ شد ،
بیان احساس خلع سلاحت می کند ،
بی نقاب زنده نمی مانی !
زنده ؟
مثل یک گیاه . . . !

نباید چیزی بماند که از شکستنش بترسی . . .

این یعنی پختگی !

جمعه، 21 اردىبهشت، 1386

صیاد من ! مرا رها کن ؛ یا به درستی صید کن !
برای ماهی ، تاب خوردن در هوا ،
جان کندن نیست !
شکستن است . . .

دوشنبه، 21 خرداد، 1386

وداع با تنهایی ، تنها تر از خودت
گَرد مرگ را روی قلبت ضخیم تر می کند ؛
صادق ترین نگاهش را
به صورتت دوخته
و به تو می گوید . . . با من بیا !
و تو هراسان
نه از رفتنش
از ماندنت . . .

شنبه، 31 شهريور، 1386

بعد از دو سال ، دقیقاً همانجا ؛
هر قدمی که بر می داشتم باری به سنگینی ِ کهولت . . .
گاهی اشکی بود بر . . .
قلمم تا نصفه های هر واژه نرفته بر می گردد . . .
اسمش را نمی دانم چه بگذارم
از اینجا متنفرم
چون مرا یاد آن بهشت آتشین می اندازد
آن شادی
آن تن لرزه های شیرین؛
چقدر تنهایم
دلم برای توی آن روزها تنگ شده و من آن روز ها !
امروز نه تو ماندی و نه من ،
بی آن که هیچ پرده ای بر اُفتد!

دوست دارم بهترین نوشته های این بلاگرهای معمولی رو از نظر خودشون بدونم : علی کوچیکه ٬ داداشی و من ٬ آیینه ٬ خاطرات کاملا شخصی ٬ BaleenO ٬ خط خطی های ذهن من