پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱۳
 

انقدر حرفا زیاده که نمی دونم از کجا شروع کنم ، گله کنم یا طلب بخشش ؛
نمی دونم ؛
خیلی وقته ننشستم و یه دل سیر باهات رو در رو حرف نزدم . . .
نا توانم ؛ هر چی به مغزم فشار میارم ، بر لب هایم سخنی جاری نمی شه ؛
اونی که ته دلمه رو تو بهتر از خودمم ازش خبر داری ؛
فقط نگام کن . . .