پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠
 

بی حس ؛
انگشتانم انگار که از سرمای کوهستان گِز گِز می کنند ،
قلم در دستم سُر می خورد . . .
ای کاش بیشتر نگاهت می کردم
لم داده ام و به خود می نگرم
به بی توجهی . . .
فقط نگاهی سیرابم می کند ،
نگاهی به عمق . . .
به قلب ،
در سکوتی بی انتظار از معنی ،
فقط نگاه . . .
روحم باران پاییزی می خواهد ؛
زبر شده است !