پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

چشم های بسته
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۳
 

چشم های بسته ، بُت می سازند
بُتی هم که گناه کند ابراهبم به سراغش می آید ؛
و لذت پرستش در هم می شکند . . .
بعد ار مدتی خوشی ٬ قطار عیب ها به ایستگاه می رسند ،
و تو ناسزا گویان چونان سرداری که به او خیانت شده با خشم می غرّی !
سردار ! تنهاییت نه از خیانت دیگران ،
که از دستان بُت ساز و چشم های بسته است ؛
زیبا ترین معشوق ِ دنیا خاکستری است .

بار ِ کوری ات بر دوش توست ،
ای کاش فقط یک لحظه از درز پنجره ای رو به صحرا بنگری ،
و خود را آن میان در حال سلاخی ببینی . . .
که اینگونه روح خود را به یغما می بری ،
و اشکی جاری می سازی ،
و خود نیز به سوگواری می نشینی؛
آن هنگام می مانی که باید بخندی یا سر به سنگ بگذاری . . .
این پایان حماقت است !
حماقتی که نطفه ی جهلی دیگر را با نفس های آتشین ،
بوسه های شهوت انگیز ،
و لذتی پوشالی می بندد . . .
دوست داشتن ِ ساده ، مظلوم تر از «او» در صحرای داغ دروغ همه ی ستم ها را به دوش می کشد . . .
همیشه فـ ـاحـ ـشـ ـه هـ ـا خود را فریب خوردگانی مظلوم می یابند ؛
نگاهی بیانداز که خود فـ ـا حـ ـشـ ـه ای دگر نباشی !
ای مظلوم فریب خورده !