پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۸
 

شنیدن بی تفاوت صدای زنگ تلفن و شماره ای آشنا
شدت تپش های نا منظم
رخوتی مست کننده
نوازشی داغ
نگاهی قفل شده
و خلاء
پر کردن خلاء با خلاء
وارونه شدن طعم ها
بــــیـــــمــــــاری
سقوط و سکون
نیاز
افکار منفی
شک
جنون
واژگان سیاه
ترس
و اشک های کودکی نا خواسته !

 


آن قدر به سراغشان رفته ام ،
که فرصت دلتنگی برایم نداشته اند . . .
دلم این فرصت را بر نمی تابد ،
شاید از ترس این که آن ها هم به سراغم نیایند ؛
پذیرفتنش برایم سخت است ،
تجربه ام می گوید هیچ کس با این روش دلتنگ کسی نمی شود ،
کوبیدن آب در هاون و مرخصی ای ابلهانه برای آن چه که شعور می نامند !
ازین واضح تر ؟