پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٥
 

قهوه ، دور هم نشستن و گپ زدن ، خنده و قهقهه ، لبخند و چشم هایی پر از دوست داشتن ، گرمای با هم بودن ،
یه همدم قدیمی که بودنش همیشه دلگرمیه ،
یه شور زنگی ، یه شیرینی و نشاط که بودنش تک تک سلول ها تو از شادی به رقص در میاره ،
یه جمع پر از با هم بودن ،
یه رفیق که با تو خودِ خودشه ، با اخلاق عجیب و غریب و یه دنیا یک رنگی و نزدیکی ،
و بالاخره یه لبخند و یه امید خفته که باید بیدارش کنی ، تو یه محیط ساده ، جایی که خودِ خود زندگیه ،
اینا یعنی خوشبختی ،
اینا یعنی نفس کشیدن ،
اینا یعنی عشق . . . خیلی عمیق تر از اونی که همیشه دنبالشی !