پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۳
 
خدایا کمکم کن
ترسیده ام
می دانم ترس های من از روی ضعف است
می دانم گناهکارم
می دانم کم یادت می کنم و با تو کم حرف می زنم
می دانم که بنده ی خوبی نیستم
ولی این را هم می دانم که با همه ی این ها دوستم داری
کمکم کن
به یک تکیه گاه نیاز دارم و جز تو هیچ کس نیست
دلم را قرص کن و با من باش
از خطا هایم در گذر
چه آن هایی که تا کنون کرده ام
و چه آن هایی که ازین پس می کنم
خدایا به من قدرت بده تا همه ی کار ها را به پیش ببرم
به من صبر عطا کن تا خشمم را فرو کشم
به من امید بده تا هم خود از آن بهره برم
و هم اطرافیانم را سرشار از آن سازم
دوست دارم زندگی آرامی داشته باشم
خدایا امتحان بس است
از امتحان هایت سر افکنده بیرون آمده ام
مثل طفلی بی دفاع شده ام که تنها تو را دارد
کمکم کن !
بگذار سرم را روی پایت بگذارم . . .
ته دلم را روشن کن ،
با من باش ،
می دانی که تصمیم گرفته ام غم را کناری گذارم و لبخند بزنم
می دانی که تصمیم گرفته ام مثبت بیاندیشم و به تو تکیه کنم
کمکم کن تا به پیش بروم
با من باش ،
هر چیزی را که باید از تو می خواستم و نخواستم تو برای من بخواه
که خواستن تو عین شدن است
در آغوشم بگیر . . .