پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٥
 

نگاهم به ساعت میافتد ، فردا را به یکباره سر می کشم
افسار از دست رفته ی زمان در هوا پیچ و تاب می خورد
و روزهای بی خورشید یک به یک می آیند و می روند
برف های یخ زده و کف کفش هایی صاف ، می شود  یک تمرین مجانی اسکی
فیلم ها ، زندگی ها ، و فردا ها همه یخ زده اند
نگاه ها خیره
و دل ها لرزان
مرداب با نیلوفر های زیبایش حالم را به هم می زند
امید که پنجره ای به گرمی باز شود
و خورشید را صدا کند . . .