پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٥
 

یه نگاه بهش انداخت و گفت : ببین پسر جون ! اگه می خوای ته دلت آروم بگیره ، برو داد و فریاد کن ، بزن ظرفای چینی مادرتو بشکون ، همچین رانندگی کن که دلت حسابی خنک شه ، . . . خلاصه هر خُل بازی ای که می خوای در بیاری ، در آر ! ولی از من اینو داشته باش :
دریا وقتی طغیان می کنه ، موجاش کوتاه تر نمی شه . . .
مخلص کلوم ؛ هیچ وقت باسه ی اینکه بدونی قبلنا چی شده یا چی نشده ، فلان روز آسمونش سیا بوده یا سیفید ، الانتو خراب نکن ، اونم تو این روزگار ، که «الان ِ» خلق الله همینطوریشم وضعش رنگ آب زرشکه ! ما اون روزا کسی نبود این چیزا رو بهمون بگه ، بابا نه نه مون که سوات نداشتن ، که ما رو برفستن مدرسه و مکتب و اینا یا نصیحتمون کنن ، و گر نه ما هم دوس نداشتیم زندگیمون این ریختی بشه ، آره جونم کسی نبود به ما بگه ولی من که خودم کشیدم دارم بهت می گم . . .