پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

 
نویسنده : شهاب - ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٠
 

از سکوت و دو پهلو حرف زدن خسته شده ام ،
از اینکه همه تو را می شناسند و نمی شناسند ،
از حرف هایی که همزمان چندین مخاطب دارد و ندارد ،
از خیره شدن . . .
کاش می شد با کسی حرف زد که همه چیز را می داند ،
حتی اگر فقط گوش دهد و هیچ نگوید ،
و هر از گاهی با سکوتش دلگرمی ای دهد . . .
نمی دانم این چه مرضی است که می خواهیم راستش را بدانیم ؟
چون راستش را هم می یابیم می بینیم که گمشده ای دیگر آراممان می کند . . .
سرگرم سطح و بازی های کودکانه شده ام ،
به این امید که بگذرد ،
از کشتی صبا ، رنجر ، سورتمه ، بشقاب پرنده و هر بازی لعنتی ای که ته دلم را خالی می کند می ترسم . . .