پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

سـ ـلـ ـو ک بـ ـه عـ ـقـ ـل
نویسنده : شهاب - ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٧
 

آتش عشق
گرمای عشق
لذت عشق
احساس عشق
دوست داشتن
فهمیدن
نیاز داشتن
عادت کردن
سنگ !
با سنگ آتش خاموش می شود .
وقتی منطق روی تختش جابه جا می شود ، و با نگاهی نافذ که صرفاً به جلو دوخته شده ولی چیزی را نمی بیند ، سینه اش را صاف می کند ، پیش از آن که هر سخنی بگوید ، دیگر چیزی از آتش باقی نمی ماند !
بودن سنگ ، آتش و طیف خاکستری ِ بین شان در کنار ِ هم ، شاید تاریخی دیرینه دارد . ولی دیدن ِ این «بودن» ، و حتی فهمیدنش ، خبر از این دارد که دیگر سوزش شعله ی هیچ آتشی چشیده نخواهد شد .
قلب آرام می گیرد، پرده فرو می اُفتد ، شور فرو می نشیند و تنهایی آغاز می گردد . . .
بیشتر تلخی ها زیر ِ سر ِ حقیقت است ! زمانی که دروغ کام را شیرین می کند و حضور نور آشکار کننده ی نیستی هاست ، شاید شاید تاریکی بهترین پناهگاه است .
تاریکی ، شور ، عشق و دروغ . . .
وقتی نور بدمدو سنگ سخن گوید ، دیگر راه بازگشتی نیست . و این به من قوت قلب می دهد .
می توانم ببینم و بشنوم ، درد بکشم ، لبخند بزنم و پُکی عمیق بر سیگارم بزنم و نگران هیچ مانعی که تاریکی از چشم پنهان می کند نشوم .
در طی ِ این سلوک ، رها می شوم . . .
نور ، آرامش ، رهایی ، حقیقت و بلوغ . . . ذهنم را آزاد می کند !