پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

ا و ر و یـ ـا نـ ـد ا ر د
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳۱
 

درکش می کنم ،
علاقه اش را ، حسادتش را و آن چه از آن می ترسد . . .
شاید آشنایی ام با این حس به دلیل این باشد که همه ی آن را چشیده ام ،
چه در عالم واقعیت و چه در ذهن همزادم در زندگی مجازی !
دیدن این رفتار و این حس از بیرون ، و درون شخص دیگری غیر از خودم ، این شانس را به من می دهد که بتوانم رنگ و بوی و جنسش را بهتر بشناسم و شاید قضاوت درست تری داشته باشم .
گر چه همیشه فکر می کردم قضاوت کار خطرناکی است و در عقاید تئوری ام ، خود و دیگران را از آن بر حذر داشته ام ، ولی همیشه عمل نسبتی کامل از عقیده و آن چه به عنوان اصل در ذهن داریم نیست .
بله ! داشتم می گفتم ؛ از بیرون خود را در دیگری می دیدم ، و با کمال تعجب و علی رغم درک دیگری ای که شبیه ام بود از او متنفر شدم ، از سنگدلی اش ، خود خواهی اش ، از درک ناقصش که چهره اش را نزد دیگران چون دیوانگان کرده است . . .
محکومش می کنم گر چه در واقع او خود من است ،
از اویی بدم می آید که خودم یا همزادم است !
شاید برای همین است که مرگ شیرین است !

عـ ـا شـ ـقـ ـا نـ ـه

میزی گرد در محیطی کم نور ،
رو به روی آن گلدانی با دسته ای از گل سرخ ،
گل هایی که گویا به استقبال عشق ما آمده اند . . .
صندلی را کمی عقب کشیدم تا بنشیند ،
نشست . . .
رو به رویش نشستم که از چشمانش سیراب شوم ،
اما تنها چیزی که می دیدم دسته ای از گل های سرخ بود که او را در خود بلعیده بود !