پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

بـ ـخـ ـشـ ـش
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱
 

وقتی نمی توانی ببخشی که آن ها را بزرگ تر از آنی که هستند بیانگاری ، یا انتظار داشته باشی همان طور ببینند که تو می بینی . . .
اگر از خود رها شوی ، بالاتر از خودت و خودش داستان را بنگری - داستانی که همیشه پشت مه ای از بد گمانی خواهد ماند - ، وقتی آن قدر بزرگ شوی که بتوانی خود را جای او بگذاری و درکش کنی ، می توانی ببخشی از ته ته دلت !
آرامشی نصیبم می شود که رشک بر انگیز است ،
و لبخندی بر لبانم جاری می شود که از قلبم جاری شده است ،
ای کاش تو نیز لبخند بزنی . . .
بخشش حسی درونی است فارغ از این که محق باشی یا نه ، مسأله حق نیست ، مسأله رها شدن از دستان کینه و تشویش است .
این زندگی بی ارزش تر و کوتاه تر از آن است که به خاطر چیزی شاد یا غمگین شویم . . .

بعد نوشت : سکوت خودش یه جور جوابه !                                       به نقل از یک فیلم