پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

ر ا ه حـ ـل
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧
 

دیروز خدمت ایشان رسیدم ؛ ایشان فرمودند که باید کمی صبر کرد تا اوضاع به سامان شود و به اصطلاح آب ها از آسیاب بیافتد .
عرض کردم با این وجود پس تکلیف من چه می شود ؟ مسأله ی من صبر نمی کند و با گذر زمان بزرگ تر می شود ؛ من با کمال میل اطاعت امر می کنم و صبر در واقع مهمترین مهارت من است ، ولی او چه ؟
فرمودند : به هر حال دشمنی ای در بین نیست ، باید او را درک کرد ، در چشمانش خیره شد تا بتوان کم کم بر آن غلبه کرد ؛ دارو تمام شده ، ظاهراً شیمی درمانی در این حال و اوضاع ممکن نیست ، جراحان هم ما را از هرگونه جراحی بر حذر داشته اند ، جز صبر کاری از دستمان ساخته نیست ؛ و در ادامه فرمود : در فرنگ که بودم یکی از استادانم می گفت این بیماری مانند «سگ» است ! در تو نگاه می کند ، اگر در چشمانت ترس را ببیند ، حمله آغاز می گردد . . .
در پایان با لطف و بزرگواری دستی بر شانه ام زد ند و فرمودند : صبور باش برادر ! من به تو بیشتر از دارو و تیغ جراحان ایمان دارم .


لـ ـطـ ـیـ ـفـ ـا نـ ـه

رویای من همین است ، همین یک جمله ، همین هرم نفس هایت که یخ دلم را آب می کند !

من باب تذکر : متون فوق صرفاً تلاشی است مذبوحانه برای ساخت داستانی کوتاه ! اینجانب در کمال صحت و سلامت قرار دارم !