پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

مـ ـا شـ ـیـ ـن ز مـ ـا ن
نویسنده : شهاب - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱
 

برخی حل می شوند و برخی دیگر تنها هضم !
تلاش بیهوده ای است جایشان را عوض کردن . . .
هر چند منطقی نباشند و بنایشان حماقتی سوزاننده ،
تنها هضم کن ، با عرق نعناع یا قرص های شیمیایی !
آینده را با موهای سپیدت به پیش نکش ،
که غم هایش به موقع به ایستگاهت می رسند ،
ازین تشویش لذت ببر ، نقس بکش ، این خود زندگی است ،
لا اقل آن چه مال توست همین است ،
همین ِ همین ِ همین !

ر و یـ ـا ی شـ ـبـ ـا نـ ـه

قوس های تو و نگاه های خیره ی من !
چه زاویه ی گناه آلودی !
حقیقت زاویه ندارد ، کیفیتی مغشوش است برآیند زوایای گوناگون و شاید هم فارغ از تمامشان ،
لذت زاویه ی من ، پری است در دستانم که با آن نوازشت می کنم ،
چشمانم را می بندم و می بویمت و به خواب می روم ،
خوابی که آرزو دارم تا ابد ادامه یابد ،
افسوس که صدای زنگ ساعت هر روز رویا را از من پس می گیرد ،
بارها گفته ام آن چه را که می دانی ،
و بارها نیز خواهم گفت ،
نه برای این که تو بدانی ،
بگذار آن پیر زن باشم با کلافی در دست ،
که فریاد می زند هر بار ،
هر بار ، هر بار و . . .