پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

چـ ـهـ ـا ر گـ ـا ه
نویسنده : شهاب - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٤
 

پـ ـلـ ـه ی بـ ـا لـ ـا یـ ـی

نرمی تو تیزی های سنگ دلم را می ساید ،
تعلیق جذاب ترت می کند ،
و روی احساسم اسید سولفوریک می ریزد ،
تا ته دلم از اضطراب بجوشد !

نـ ـو سـ ـا ن

موج های سینوسی ِ امید
مرا به حال و آینده می برد ،
و از دل به عقل ،
از شادی ای بی دلیل ،
تا عرقی سرد بر پیشانی . . .

کـ ـو چ

می گذرم از کنار لحظه های دیگران ،
شریک ِ « حــال » شان می شوم ،
و در آینده ، شریک ِ دیگران و دیگرانی دیگر ؛
ای کاش می شد کوچ را به کناری گذاشت ،
و کنار تو نشست . . .

ز نـ ـد ه گـ ـی

آن چه همه را شاد می کند ،
مرا هم باید ذوق زده کند ؟
زندگی همین است ؟
ذوق های بیهوده ؟
گاه هایی برای زنده ماندن ؟
این خوشحالی دارد ؟
شاد بودن از بودن ،
بودنی با انگیزه های تحمیلی و به ارث رسیده ،
که عجیب است اگر آن ها را نداشته باشی !
پس تکلیف زندگی چه می شود ؟
اشتباه نکن !
فقط زنده ام ؛
تنها لبخند بر صورتم ماسیده !

 

پس نوشت:

لگام که از دستم رها شد ،
همه ی شیشه ی اسید خالی شد ،
و کار از جوشیدن گذشت ؛
فقط 2 سی سی امکان داشت ، من همه ی ظرف را خالی کردم ،
زنده گی همین است !