پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

پـ ـا یـ ـیـ ـز
نویسنده : شهاب - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢
 

مبارزه با سرنوشتی محتوم گرچه قابل ستایش است ، ولی آن چه امید باز می گوید با آن چه باید باشد ، یا بهتر بگویم آن چه مطلوب است فر سنگ ها فاصله دارد .
تصمیمم بر سکوت را عادت لبخند می شکند و هر بار اراده ناکام می ماند .
امید را باید کشت تا آسوده تر با واقعیت کنار آیم .
این امید لعنتی همیشه بهترین دروغگو بوده است  ، همیشه !
که لذت هایی کاذب می سازد و وقتی رنگین کمان رویا رنگ می بازد به یکباره ناپدید می شود و تو را با خودت - تنها خودت  - رو به روی سنگ سخت زندگی رها می کند .
باید فصل مورد علاقه ام را از بهار به پاییز تغییر دهم ؛ پاییز گر چه دلگیر است و بوی مرگ می دهد ، ولی مرگی واقعی به زندگی ای کاذب  هزار بار شرف دارد !