پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

بـ ـر هـ ـنـ ـه
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۸
 

نقاب هایت که اُفتاد ،

برهنه ، لُخت و عور در برابرم ،

زانوانت را با دستانت گره زدی ،

و کودکی شدی که آرام زمزمه می کرد :

من جیش دارم !

زنانگی ات بی نقاب ، طفلی معصوم است ،

که دلم را به رحم می آورد . . .

می خواهم نوازشت کنم ،

و در سبدی در بسته ،

سر کوچه ای خلوت ،

سر راه بگذارمت ؛

تا چون قاصدکی این بار ،

سال ها بر سر تاقچه ای از عشق ،

بدرخشی ، بدرخشی ، بدرخشی . . .