پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

پـ ـیـ ـا لـ ـه
نویسنده : شهاب - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۳
 

بگذار چشم هایم نبیند ،
گوش هایم نشنود ،
و فکرم جز همین جا ، جای دیگر نرود ؛
بازی هایش از کودکی همراهم بوده تا مرهمی گذارد بر زخم های نا امیدی . . .
مرهم تا موقعی که هست درد فراموش می شود ،
همین که کنار می رود ، واقعیت مانند آب جوشی بر مغزم هجوم می آورد .
نه مرهم می خواهم ، نه امید ،
و نه این درد شدید را .
پیاله ام را پر کن .
تا برای چند لحظه هم که شده نفس بکشم .
پر کن پیاله را !