پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

آ بـ ـا ژ و ر
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۸
 

مـِـه ! نه فقط آینده ، نه فقط گذشته ، که حال را هم در بر گرفته ؛
در مـِـه ، همه در خود تنیده اند ،
چون همه چیز تیره و تار است ، خود را عقب می کشند تا تنه ی یک غریبه به زمین نیاندازشان .
با نمک این جاست که در این مـِـه غلیظ مگر غریبه و آشنایی معنا دارد ؟
مگر صورت (سیرت) کسی دیده می شود که آنها را تمیز داد ؟
این جا همه غریبه اند ،
در مـِـه همه بی کس اند . . .
ابراز محبت ، لبخند ، نیاز و . . . همه از فیلتر گذشته ای از شکست می گذرند و سیاه می شوند . . .
با نور کم سوی یک آباژور شاید بشود چشم ها را بست ،
آرزویی که رویا می نماید !