پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

مـ ـر د نـ ـا مـ ـر ئـ ـی
نویسنده : شهاب - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
 

شاید رویای نامرئی شدن ، همچون سوار شدن در ماشین زمان ، یا یافتن کیمیایی برای داشتن طلای بیشتر ، یادآور هیجان ، ماجراجویی و ارضای میل ورود به قلمرو نا شناخته ها باشد ؛ ولی هر سکه دو رو دارد !

چشمانش که باز شد ،

خود را در جمعی دید ،

به عادت زندگی سرگرم ،

و هر یک به دنبال راهی که عمر ، زود تر بگذرد ،

لبخند زد ، هیچ لبی پاسخش نداد ،

ابروان در هم کشید ، چشمی ندیدش ؛

به خود که آمد ،

خود را دیدو آن رویای دیرین را در دست !

نا مرئی شدن ،

عاری از هر لذت و حسّی که یک کاشف دارد .

پس از آن آموخت ،

غرق شدن را آئینی ست ؛

که درون از حس ، تُهی ؛

در انتظار صدای تُرمُز بایستی !