پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

بـ ـا ر و ن
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢
 

از ته دل که باشد ،
سخنی ، حرفی ، عشقی و نفرتی ،
به هر حال می نشیند بر دل !
و آنچه جاری شود تنها بر زبان ،
چون وصله ای نا همگون آویزان می ماند !


پ . ن 1 : هر چه سن بالاتر رود رویا فروکش می کند و منطق جایش را می گیرد ، پیری سپیدی موها نیست ، پیری رنگ باختن رویا هاست !


پ . ن 2 : یه صحنه هست تو فیلم Slumdog millionare که دختر بچه ای بی کس و تنها زیر بارون سیل آسای موسمی هند ایستاده . . . (خُب همین دیگه!)


پ . ن 3 : از کسی که بخواد به جای من فکر کنه ، بخواد چیزی رو به زور یا شاید زیر زیرکی تو مخ من فرو کنه خوشم نمیاد ، نمی تونم بهش اعتماد کنم و جلوش گارد می گیرم ، شاید حتی گاهی این حالت تدافعی کمی رنگ و بوی تهاجم هم به خودش بگیره ! چه این تحمیل گر یه آدم باشه و چه فیلم هایی مث Shindler's List  یا The Boy In The Striped Pyjamas یا هر فیلم خوش ساخت دیگه باشه ! (اخراجی های 2 چون تنها خصوصیتی که نداره خوش ساختیه اسمش کنار اون دو تا فیلم دیگه نیومد !)


پ . ن 4 : شادی نداره که پیری ، داره ؟ دیگه شمع ها رو کیک جا نمی شه ، پس عجالتاً بی خیالش می شم !


پ . ن 5 : خیلی از روزا هست که دوست دارم پنجشنبه باشن !