پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

پـ ـشـ ـت شـ ـیـ ـشـ ـه
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠
 

صبح که از خواب پا می شم بی اختیار یاد اون روزا میوفتم ، یاد اون تاکسی نارنجی مادر بزرگم که می دادش اجاره و شندر غاز بابتش پول می گرفت کمک خرج خونه ، یاد اون میز کوچیک و سماوری که روش بود و همیشه در حال غُل غُل کردن بود ، یاد اون جام جلوی سماور ، یاد تنگی که آب سماور رو باهاش پر می کرد ، یاد دفترچه ی بسیج و قند و شکر ، روغن و سیگار کوپنی ، یاد کرسی و منقل برقی ، یاد برق که هر روز می رفت و چند باری که نقاشی هام از برنامه ی کودک (ساعت 5 بعد از ظهر) پخش شد به خاطر قطع برق هیچ کدومشونو خودم از تلویزیون ندیدم ، یاد اتوبوس های دو طبقه که سوار شدن توش تو عالم کودکی برام یکی از لذت بخش ترین کارها بود ، یاد چیپس هایی که درش یه تیکه مقوا بود و با یه منگنه به کیسه ش وصل شده بود ، یاد پفک و کامک ! یاد اوشین ، سرندی پیتی ، پسر شجاع ، تنسی تاکسی دو ، لولک و بولک ، یاد درخت خرمالوی وسط حیاط ، یاد خونه ی کاه گلی آقا بزرگ تو سرآسیاب و درخت توت خوشگل و قدیمیش ، یاد موتور بابا که روی باکش می نشستم و وقتی خیابون خلوت بود گازش رو می داد دستم و من عشق می کردم ، یاد دوچرخه بازی و فوتبال با بچه های محل تو سه ماه تعطیلی تابستون ، یاد آژیر خطر و رفتن به پناهگاه که اون موقع برام بیشتر مث رفتن به مهمونی ای بود که شب ها هم می تونستم دوستامو ببینم ، یاد آقاجون ، مادر جون ، حاج آقا و مامان جونم ، و یاد تو که هر بار که میومدیم برای دیدنت ، من به خاطر اون آقاهای ریشو می ترسیدم بیام اونور شیشه ، یاد آخرین باری که اومدم و بالاخره ترس و رو گذاشتم کنار و به جای دیدنت از پشت شیشه و شنیدن صدات با اون گوشی ها اومدم اونور کنارت ، با موهات که همش سفید شده بود وزنت شده بود 32 کیلو ، بغلم کردی ، منو بوسیدی و لپامو گاز گرفتی ، فقط چند بار تو عمرم دیدمت ، فقط چند بار ، ولی وقتی بهت فکر می کنم نمی تونم جلوی خودمو بگیرم ، دلم برات تنگ شده عمو ! ای کاش اقلاً جات رو می دونستم تا سنگ قبرتو بشورم و یه دل سیر باهات حرف بزنم ، دلم تنگه عمو . . . دلم تنگه !