پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

بـ ـهـ ـا ر (بریده بریده)
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩
 

نمی دانم ، می دانم یا که خیال می کنم می دانم . . .
که بهانه اش چیست و همه ی شاخ و برگ هایی که بر آن  می پرد ، بر کدام تنه روئیده اند ؟
بهار متلاطم امسال که خورشیدش هر روز بار ها طلوع و غروب می کند و امید را با هر بار کنار رفتن ابری بر قلبت می تاباند ، سیاهی را به بازی می گیرد ؛
شاید همین است که غرق در قیر نمی شوم و سیاهی با بهانه های بریده بریده روی زمین می چکد !
از دیوار هایی که هستند و آن هایی که سراب توهمم ساخته اند ، باتلاقی ساخته شده که کابوسش مرا به درون می کشد . . .
کاش هیچ گاه ریاضی نمی خواندم ،
کاش نمی دانستم دو دو تا چند می شود ،
و چوپانی بودم شهر ندیده که گوسفندانش مرکز دنیایند !


پ . ن 1 : فیلم «بیست» رو دیدم ، ولی وقتی چند دقیقه پیش دوستی از من پرسید که : «به نظرت چه طور بود ؟» ، دیدم واقعاً نمی توانم نظر خاصی بدهم ، آیا از آن لذت بردم ؟ آیا پرویز پرستویی ، مهتاب کرامتی ، خمسه و . . . که فیلم را به برشی از زندگی با آدم های واقعی بدل کرده بودند را پسندیدم یا نه ؟ و در نهایت این پرسش که آیا دیدن این فیلم سوالی برایم مطرح کرد ؟ چیزی برایم داشت و یا بهتر بگویم چیزی داشت که من فهمیده باشم یا خیر ؟ نمی دانم !


پ . ن 2 : از تنهایی در گوشه ای از اتاق یا خلوتی که قدم زدن و شنیدن موسیقی در خیابان پر رفت و آمد و شلوغ نصیبت می کند و تو را به فکر می برد باید جلو گیری کنی ، و بترسی که بدانی ، نادانی ، مشغولیت و فریب را برایت تجویز می کنم . یک ماه دیگر بیا تا ببینم هنوز زنده ای یا نه !


پ . ن 3 : خیلی باید بی رحم باشی که خود را عقب بکشی ! این که خود را مستاصل و نا توان جلوه می دهی مرا می ترساند و احساس می کنم واقعاً آیا مرگ ازین روزها و شب ها شیرین تر نیست ؟


پ . ن 4 : شکستن ، صدایش و برگشت پذیر نبودنش . . .  می شکنم هر بار که می بینم هر دو آواره ایم ! و خود را مقصر می دانم ، بی آن که دلیلش را بدانم . . . در سرم فرو رفته این فکر ، که مرد باید مثل کوه باشد و تمام تقصیر ها و کمبود ها را بر گردن می گیرم و جیرینگ می شکنم ! برای همین شاید با نقش اول فیلم «کشتی گیر» همدردی می کنم ، وقتی می بینم که آن قدر شکسته است که دیگر جایی برای شکستن ندارد !


پ . ن 5 : سپیدی ها زیادند و از همان ها نیرو می گیرم که سیاهی ها را بنویسم !