پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

خـ ـیـ ـا ل
نویسنده : شهاب - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸
 

با هر نسیمی توفان می شود و آب مواج دلم ، مرا می لرزاند.
به من بنگر از در لطفت ؛
آنچنان گیجم و از این سو به آن سوی عرشه دائماً با هر تکانی پرت می شوم که نمی دانم از تو چه بخواهم ؛
مضحک است ، نه ؟!
و این خیلی بد است ؛ چون می گویند تو یک خیالی که اعتقاد به تو و یاری جستن از تو برای رسیدن به هدفی ، دعا به درگاه تو ، تنها «انرژی خودمان» را برای رسیدن به آن هدف بسیج می کند و وقتی من نمی دانم که چه می خواهم و راه حل یا هدفم چیست ، پس انرژی بسیج شده ام  هرز می رود فقط !

سـ ـر  ر یـ ـز

وقتی آب خیلی سرد یا خیلی داغ باشد ،
متوجه نمی شوی که از گرمایش می سوزی یا از سرمایش ،
احساسات فلج می شوند !