پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

یـ ـه سـ ـر ه !
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢
 

1- برشی از زندگی ، نگاه یکم :
با هزار تردید و کشمکشی بین دل و دلیل بالاخره گوشی را برداشت ، شماره را گرفت و تا «الو؟» را شنید قطع کرد !
حرفی نداشت که بزند ، تنها می خواست نگرانی اش فرو نشیند و فقط بداند که : «او هست!» . . .

2- برشی از زندگی ، نگاه دوم :
گوشی اش زنگ خورد ، از شماره ای نا آشنا ، تا خواست جواب بدهد طرف گوشی را گذاشت ، یک آن به دلش برات شد که : «خودش است» ، می دانست جنسش را ، و همین تماس کوتاه برایش حکم حسی عمیق داشت که تنها با چشمانی بسته قابل درک بود . . .

حتی یک عشق مرده باز هم عشق است !

پ.ن : هر چه تاریک تر و عریان تر بهتر ! هر چه خشن تر و وقیحانه تر بهتر ! بگذار به جای این چند بار تغییری که تا کنون داشته ایم و فایده اش فقط در آمدن ردایی از دوش یک نفر و پوشیده شدنش به تن دیگری بوده این بار این ردا دیده شود ، شناخته  و به کل موزه سپرده شود ! بگذار این بار بهار پاییزی دیگر نباشد !