پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

ر فـ ـتـ ـن
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۳
 

وقتی اون شتر معروف دور و برت می پلکه و دل دل می کنه بخوابه یا نه ؛ یهویی می بینی خیلی از کسایی که می شناسیشون حسابی به تکاپو می اَفتن ، حالا یا از ترس شتره ، یا از ترس خوابیدنش ، نمی دونم !

می شینی رباعیات خیام می خونی ، می خوای بی خیالی طی کنی ، رها بشی ، با شتره خوش و بش کنی ، با زندگی گل یا پوچ بازی کنی . . .

ولی یه عالم قلاب که بهت وصله چی می شه ؟ این همه آدمی که (قبل از این ماجرای شتره نمی دونستی این همه باشنن!) از این شوخیا خوششون نمیاد رو چی باید بهشون بگی ؟

دلم یه سیگار می خواد! ده روزه که نکشیدم!

 

پ.ن: فرق ما با آن ها این است که ما از شور و امید شب ها بی خوابی به سرمان می زند ؛ آن ها از سر ترس و دلهره !

یک روز صبح کابوستان دست بر زانو می گذارد و می ایستد ، ان روز خورشید برای شما دیگر طلوع نخواهد کرد !

پ.ن ٢ : دوست شاعرم از سرزمین شعر و شراب (شیراز) اقدام به انتشار اشعارش کرده است که بدین وسیله می توانید با قلم زیبایش آشنا شوید.