پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

قـ ـهـ ـر مـ ـا ن خـ ـا کـ ـسـ ـتـ ـر ی ، بـ ـد ر و د !
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٩
 

این روزا چیزی که زیاده ، خبره و اگه غرق شدن تو اخبار ، یا به کلی بی خبری ، دامن آدم رو نگیره ، کنار هم گذاشتن خبر ها ، مثل قطعات یک پازل می تونه باعث بشه به راحتی هر فرد عادی تبدیل به یک تحلیل گر بشه ، و این خودش تو دنیای غیر حرفه ای اینترنت ، صحبت های روزمره بین همکاران ، خانواده و دوستان باعث میشه یک عالمه فکر و تحلیل بیان بشه ، شنیده بشه و رد و بدل بشه و به قول معروف کمک بکنه به تکثر گرایی در جامعه ای که قصد داره حقوق مدنی شو در درجه ی اول بشناسه و بعد از اون روز به روز بیشتر ازش برخوردار بشه .
ما "قهرمان ها" رو دوست داریم ، کتاب ملی مون "شاهنامه" اس با قهرمان هایی که به گفته ی بسیاری بی نظیر ترین اسطوره های تمدن های مختلف هستن . ما عاشق اسطوره ایم و این عشق تو دوران معاصرباعث شده که نتیجه ی تلاش ها و مبارزات به آن چیزی که باید ، نرسیده باشد .
وقتی حرف "بها دادن" برای  رسیدن به هدفی ، آن هم از جنس اهدافی که مورد بحث است ، می شود ، ما عادت داریم زود حرف خون هایی که دادیم ، زندان هایی که رفتیم ، شکنجه هایی که شدیم را پیش بکشیم ؛ غافل از این که همیشه "نقد ِ خود" و "پذیرفتن اشتباه" ، هرچند در ظاهر عملی و آسان تر است ولی وقتی پای عمل می رسد می بینی که تحمل درد اش از زندان و شکنجه و حتی خون دادن بسیار بیشتر است !
نمی دانم وقتش شده یا نه ، که خاکستری باشیم و قهرمان هایمان را خاکستری ببینیم تا بحث ِ "نقد" و "اشتباه" دوباره به صندوقخانه یا انباری انداخته نشود ، یا نه؟
این شانس را داشته ایم در این مدت ، که چند تن از کسانی که پتانسیل "بُت شدن" را داشته اند بارها خود را شکسته اند ، ازین شانس ها معمولاً زود به زود هم سراغ آدم نمیاد (باور نداری همین تاریخ خودمون رو نگاه بنداز) دیگه با ماست که ازین به بعد رو چه طور بسازیم . . .
خلاصه ی کلام ، آقای خاکستری ! یادت به خیر ، این "عاقبت به خیری" که مادر بزرگ ها می گن رو من تازه معناش رو فهمیدم . . .