پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

بـ ـن بـ ـسـ ـت
نویسنده : شهاب - ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
 

دلم برایت می سوزد ، این روزها هر اتفاقی تنت را می لرزاند ،
کسی بمیرد ، تو می ترسی !
کسی به دنیا بیاید ، تو می لرزی !
کسی اسیر شود ، تو نگران می شوی ،
کسی آزاد شود ، بیشتر دلت می جوشد ،
کسی حرف بزند ، سرت درد می گیرد ،
کسی سکوت کند ، خواب از چشمانت رخت بر می بندد ،
هر تغییری و هر سکونی ، هر ابری و هر بادی ، هر چه بشود و هر آن چه نشود ، . . .
سرنوشت تو این روزها ، ترس و بی خوابی است . . .
دروغ می بافی و آن قدر تکرارش می کنی که باور می کنی حقیقت همین است !
روزی می رسد که بیدار می شوی ،
مجبور می شوی چشمانت را باز کنی و ببینی آن چه هر روز از دیدنش فرار می کردی . . .
آن روز نزدیک است . . .