پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

مـ ـی خـ ـو ا هـ ـم بـ ـا یـ ـسـ ـتـ ـم
نویسنده : شهاب - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
 

چند نفس ِ گره خورده
زمان ، تهی از کالبد ِ حال ، آینده و گذشته . . .
امروز فهمیدم ، عمیق ترین احساس ، «بی حسی» است .
بزرگ ترین محبت «رها کردن» است و صادق ترین علاقه «بی تفاوتی» ؛
و گرنه ، سوز ِ سرما ، با سوزاندن چند تکه چوب و بستن ِ چشم ، ساکت سر جایش می نشیند .
زندگی وقتی ساعت مچی خوابیده باشد ، بیشتر شبیه «زندگی» است !

پ.ن ١: در سرما وقتی آتشی از دور نمایان باشد ، گام ها استوار تر زمین را لمس می کند .

پ.ن٢: وبلاگ یکی از بهترین مینیمال نویس های روی کره ی زمین هم فیلتر شد .