پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

ژ ن حـ ـمـ ـا قـ ـت
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
 

 وقتی از روی حماقت لحظه های من و تو را می کشند ؛ تنها سکوت می کنیم و با خود می گوییم ؛ که ای کاش نفعی می بردند ، نه این که هم من و تو را بسوزاندد ، هم خود را . . .
ای کاش من و تو هم ذره ای از این حماقت به ارث برده بودیم . . . صبر کن ببینم . . . ! به گمانم به ارث برده ایم ؛ خوب هم به ارث برده ایم !
چه حماقتی از این بالاتر که در برابر حماقتی که بهترین دقایقمان را به مسلخ می برد سکوت می کنیم؟
دلمان نمی آید ، در برابر جهل شان بایستیم ، مبادا که چینی نازک دلشان ترک بردارد!
امان از روزی که انسان خیال کند که می داند ، در یک آن گوش هایش کَر و چشم هایش کور می شود ؛ به صغیر و کبیر رحم نمی کند ، خون هایی می ریزد که به وقت بیداری تصورش هم برایش ممکن نیست ؛ «ابراهیم» می شود و تیغ بر گلوی فرزند می کشد . . .
این بار اما وقت ، وقت ِشوریدن است ، می دانیم که «کرم از خود درخت است» و دنبال غریبه نمی گردیم . خود را می کاوییم و پدرانمان و مادرانمان را ، که روبرو شویم با ریشه ی این «ندیدن» و «نشنیدن» . . .
خلاصه «گله» و «غُر غُر» کلاهی است که بر سر خود می گذاریم ، نتیجه هر چه باشد هم سنگِ قامت ماست !

پ.ن ١: داستانی که باعث شد شروع به نوشتن متن بالا کنم همان داستان قدیمی والدین و فرزند ،تضاد نسل ها ،‌ سنت و مدرنیته و ... هست که همه با آن آشناییم. یا صابون آن به تن خودمان خورده است ، و یا دور و برمان دیدهایم آنقدر که برایمان شنیدن و حرف زدن درباره اش عادی باشد.

به آخر نوشته نزدیک می شدم که به سرم زد به سراغ «از ماست که برماست» و یا همان عبارتی که در متن به کار رفته : «کرم از خود درخت است» بروم این دو بحث را که از نظر من یکی است در هم آمیزم. می دانم که الان که این نوشته تمام شده شاید خواننده با توجه به اوضاع جاری کشور برداشتی صرفاً کلان و در خصوص کل کشور ایران از آن داشته باشد. جالبی ماجرا همین جاست که می بینیم تحمیل عقایدی که توجیهات عرفی و شرعی محکمی دارد ولی با عقل جور در نمی آید تنها از سوی ح ک و م ت انجام نمی شود و «خانواده» در واقع پایگاه اصلی آن است. جوان تحصیل کرده و دنیا دیده ی امروزی (که با دسترسی به اینترنت این دهکده ی جهانی را تا حدی دیده است) هر چیزی را از نسل های پیش از خود به عنوان قانون یا اصل نمی پذیریدو در برابر آن می ایستد (در واقع امید است که بایستد)

خیابان ها این روزها تنها به دلیل اعتراض به یک «جعل حق» آشکار شلوغ نیست. این اعتراض هر چه است اعتراضی است که جامعه ای به خود می کند. جامعه ای که از دست خودش به ستوه آمده و جام صبرش لبریز شده است.

آیا می توانیم از میان خروارها فکر ،‌ سنت ، داستان و دین و مذهب که تاریخ دیرینه مان برایمان به جا گذاشته ، ژن حماقت (که بدون فکر هر چیزی را بپذیریم) را بیرون بکشیم و با «سرندِ منطق» گذشته را به حال آوریم و آینده را بسازیم؟!

پ.ن ٢: پ.ن قبلی را از این جهت نوشتم که غامض بودن و به قول دوستی رمز گونه نویسی ام را بشکنم!

پ.ن ٣: کلی گشتم و برای این پست وبلاگم عکسی متناسب انتخاب کردم ، ولی در هنگام آپلود عکس متوجه شدم ظاهرا سایت مورد نظر من قادر به آپلود نیست (سایت باز می شود می توانی داخل حساب خود بشوی ولی عکس جدیدی را نمی توان آپلود کرد) ، احتمالا این داستان کوچک ترین ارتباطی به از دسترس خارج شدن جی میل و روز های پیش رو ندارد !