پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

تو عزيز دلمی
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٥
 
گل من ای نازنينم
تو عزيز دلمی.......!
اشتباه نکنيد
اين من نيستم که امشب قر تو کمرم گير کرده!
اين صدای گروه موسيقی ای هست که تو خونه ی ما شنيده ميشه
چند تا خونه اونور تر عروسيه
اين گروه کذايی هم باسه ی يه عالمه سيبيل که تو حياط خونه رو پر کردن می نوازه!
سوووووووووووت......دست دست.........آآآآآآآآآآآآآآآآآه!...............حالا!
من مث اين خانمهای مارپل دزدکی رفتم بالای پشت بوم و ........
جای شما خالی چقد نمکه
يه عالمه آدم سيبيل کلفت با کت و شوار و جليقه!ميگن:......حا لا....بییییییییییا!
تصورش رو بکنيد رقصيدنشون چقد میتونه نمک باشه
البته تمام اين ماجرا ها خنده ی کسی رو در مياره که مجبور نباشه کله سحر از خواب بلند بشه!
اومدم يه چيزی بنويسم که دلم نیومد از اين سر و صدا حرفی نزنم
خب من با اينکه کمرم به طور ناخود آگاه در حال چرخيدن و لرزيدنه سعی می کنم اون چيزايی رو تو ذهنم بود رو بتایپم!:

------------------------------------------------------------------------------------------------------


گابريل در عجب شير!
اون بچه هايی که از وبلاگ قبلی با من آشنايی دارن می دونن گابريل کيه
اين آقای گابريل بهترين دوست من و در ضمن پسر خاله ی اين جانب نيز می باشد
(این آقای گابریل در ضمن دانشجوی خاطرات کودکیه حتما اونو میشناسه........)
يه سال و نيم از من کوچيک تره
يه جورايی تو کارای گرافيکی دستی داره
خيلی ها اعتقاد دارن که آدم لوس و از خود راضی ايه
خيلی اعتماد به نفس داره
(اين قسمت رو فقط آقايون بخونن:) ميشه گفت پسر خو ش تیپيه
استاد تو ذوق زدنه
ولی با همه عيباش برای من صميمی ترين دوسته
گابريل و خيلی از هم سن و سالاش موقعی مشمول شدن که ديگه سربازی نميفروختن
اونم مث خيلی های ديگه پا در هوا مونده بود به اين اميد که دوباره فروختن سربازی شروع بشه
ولی همون طور که می دونيد اين مساله اتفاق نيافتاد
و بالاخره مجبور شد دانشگاهش رو نيمه کاره ول کنه و به سربازی بره
البته اين که چرا دانشگاه رو ول کرد جريانش مفصله
الان از ۲۱ ارديبهشت نزديک به ۲ ماهه که رفته آموزشی
البته در عجب شير
جايی که خيلی ها می گن برای آموزشی خفن ترين جای ايرانه
ولی اين آقا که به زعم خيلی ها لوس و ننر هست تا حالا از خيلی از جوونای درست حسابيه فاميل که در دوران آموزشی زنگ میزدن خونه و آبغوره می گرفتن روحيه ی بهتری داره
حد اقل از پشت تلفن که اينطور بر مياد (با وجوديکه از کسايه ديگه هم شنيدم این دفعه دوره ی سختی بوده) روحيه اش خوبه خيلی خوب سختی ها رو تحمل کرده
تا چند روز آينده دوره ی آموزشيش تموم ميشه و سر و کله اش بازم پيدا ميشه
خيلی دلم باسش تنگ شده
فقط دعا کنيد بقيه ی خدمتشو بيافته تهران..............

------------------------------------------------------------------------------------------------------


دختری از پاريس در تهران!
اين روزا همش دور و برم رفت و آمد يکی ميره فرانسه يکی از کانادا مياد يکی چهارشنبه قراره بره.........
و البته گابريل هم که گفتم
به غير از همه ی اين رفت و آمد ها قراره دختری از پاريس که خبر تولدشو تو ی مطالب قبليم دادم هم احتمالا تا ۲۴ ام همين ماه بياد
يه جورايی دارم ذوق مرگ ميشم!

------------------------------------------------------------------------------------------------------


دارم خودمو خفه می کنم!
حالا که امتحانا با همه خوبی ها بدی هاش تموم شده دارم خومو خفه می کنم هرچی حرف که بيشترشم پرت وپلاست تو گلوم گير کرده بود تو اين مدت رو دارم می ريزم بيرون.......!
موضوع های بی ربط
هی از اين شاخه به اون شاخه........!
خلاصه ببخشيد جنبه ندارم ديگه!

اين مطلب پايينی رو به خاطر رختکن خاطرات می نويسم
اون تو بلاگش گفته که هرکی خاطره ای داره برام بفرسته
ولی من چون فونت فارسی نداشتم همينجا می نويسم که اگه دلش خواست کپی کنه ببره تو وبلاگش بذاره
خاطره ی من خيلی خوشحال کننده نيست ولی با اين ايام مناسبت داره:

------------------------------------------------------------------------------------------------------


ايام کنکور!
من سال اول دانشگاه قبول نشدم
يه سال برای رسيدن به اين کعبه ی آمال انتظار کشيدم
تو اين يه سال با رفتن به کنکور های آزمايشيه جناب قلم چی و همچنين خوندن رياضيات پيش بابای گابريل خودمو باسه ی کنکور آماده می کردم ( مثلا!)
سال سختيه
يه سال پر از استرس و انتظار
اگه شما کنکور رو اونم تو سالهای اخير که استرس اون سال به سال بيشتر شده تجربه کرده باشين بهتر متوجه ی حرف من ميشين
ولی خب دوتا فايده هم باسه ی من داشت اين پشت کنکور موندن
يکی اينکه جريان دوستيه من با گابريل از همين سال شروع شد
قبل از اون ما فقط با هم پسر خاله بوديم!
يکی ديگه اينکه سربازيمو خريدم.....خيلی ها بهم می گن که خيلی شانس آوردم
به نظر شما هم همينطوره؟
باسه ی اينکه خودم ميدونستم که چند مرده حلاجم اصلا به سراسری فک نمی کردم
برعکس سال اول که کلم بوی قرمه سبزی می داد و آزاد رو جدی نگرفتم!
خلاصه کنکور سراسری رو با بی خيالی و بی انگيزگيه هرچه تموم تر شرکت کردم و يه هفته بعد کنکور آزاد
بعد از اينکه از جلسه اومدم بيرون می دونستم اونقدری که برای قبول شدن لازمه جواب دادم
اون لحظات خيلی خوشحال بودم
از سر جلسه يه ضرب رفتم به يه مهمونی که اونجا دعوت داشتم
ولی اين خوشحالی و اعتماد به نفس خيلی دووم نياورد و کم کم استرس اينکه نکنه قبول نشم و ..............يه سال انتظار ديگه و ...... شروع شد
۲ ماهی که برای مشخص شدن جواب کنکور مهلت بود رو با کتاب و سيگار گذروندم
روزی يه پاکت سيگار ۵۷ (چون اون موقع مث الان دستم تو جیب خودم نبود پولم نمی رسید سیگار گرون بخرم) می کشیدم
البته روز که چه عرض کنم ؛ شب!
من این مدت شبها تا صبح کتاب می خوندم و موقعی که آفتاب تو آسمون پیدا می شد اگه کتابه اجازه می داد می رفتم می خوابیدم
تو این مدت کتابهایی مث قمار باز ؛ جنایت و مکافات (داستا یوسکی) ؛ دایی جان ناپلئون؛
خزه؛ قلعه ی حیوانات (جرج اورول)؛ پدر و پسر ؛ بازیگران عصر پهلوی (محمود طلوعی)؛ و چند تا کتاب ديگه مث قزاقان (تولستوی)و......
رو خوندم
می خوندم و سيگار می کشيدم
شايد تنها خاطره ی خوش اون روزا همون کتاب خوندن ها تا سحر بود
نمی دونم اين کار رو تجربه کرديد يا نه
ولی به نظر من يکی از لذت بخش ترين تفريحات زندگيه
خلاصه این دوماه به همین منوال گذشت
با کلی استرس و ......
دیگه مث این آدمای روانی شده بودم
قرار بود فردا روزنامه ی اعلام نتایج آزاد منتشر بشه
اون شب خوب یادمه که کتاب قمارباز داستایوسکی دستم بود
همون روز از ساعت ۲ بعد از ظهر از اولش شروع به خوندن کرده بودم
نمی دونم این آدم چه اعجوبه ایه لا مصب با اینکه نوشته هاش باعث عصبی شدنم می شد به هیچوجه نمی تونستم کتاب رو زمین بذارم
این کتاب حدود ساعت ۷ صبح تموم شد
خودمم از اینکه به این سرعت تمومش کرده بودم کفم بریده بود!
لباسامو پوشیدمو سوار دوچرخه شدمو به سمت باجه روزنامه فروشی رکاب زدم
تا رسیدم همون موقع روزنامه ها هم رسید یه دونه از اون تنوریهاشو ورداشتم و شروع به گشتن کردم
رسیدم به اسمم
البته دیدن اسم تو روزنامه اونم باسه ی آزاد نمی تونه هميشه هم خوشحال کننده باشه
همه خوشحال شدن و ناراحت شدنش بستگی به عددی داره که کنار اسمت نوشته شده
اون عدد تعيين کننده ی اينه که تو کدوم اولويتی که انتخاب رشته کردی قبول شدی
اگه اون عدد يک باشه...........
آره عددش يک بود

واقعا مث اين بود که ۵۰۰۰۰۰۰۰ هزار کيلو سبک شده بودم
يه بار سنگين که دو سال بود داشت شونه هامو خم می کرد يه دفعه از رو دوشم ورداشته شد
ديگه نفهميدم که چه جوری و با چه سرعتی به سمت خونه رکاب زدم
بابام هنوز برای رفتن به سر کار از خواب بيدار نشده بود
بيدارش کردم:
باباقبول شدم...............................
وای که چه لحظه ی فراموش نشدنی ايه
با اینکه حالا می دونم اگه قبول هم نمی شدم دنیا به آخر نمی رسید
ولی از یاد آوریه اون روز ذوق زده میشم
و یکمی هم دلم برایه اون خوشحالیه کودکانه ام می سوزه!
بعد از قبولی تو دانشگاه ؛ حال ا که ۳ سال از تحصیلم می گذره با اینکه درس و کار همزمان خیلی محدودم کرده و دیگه اصلا چیزی به اسم یه هفته تعطیلی و بی خیال بودن ازهمه جیز برام معنا نداره
ولی خیلی خوشحالم اون دوران نکبت بار رو پشت سر گذاشتم
هیچوقت هم حاضر نیستم به اون زمان بر گردم............!

------------------------------------------------------------------------------------------------------

نمی دونم تویه این همه سر و صدا چی نوشتم!
اصلا جمله بندی هاش درسته ؟
خلاصه مهدی جون همین بود
نمی دونم که به دردت می خوره یا نه
تا بعد.........................
نازی همدم من......... آآآآآآآآآآآآآآه آه آه..............حالاااااااااااااااااااا..............بيااااااااااااااااااااااااااااا!
ببخشيد آخه لامصبا من نمی دونم نمی خوان عروس و دوماد و تنها بذارن تا به کارشون برسن!