پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

تولد رختکن!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۳٠
 

سلام

امروز ساعت ۳ از سر کار اومدم ( دو ساعت زود تر ) و سريع گازشو گرفتم تا رسيدم خونه و يه دوش فوری .... تا اينکه رفتم سراغ اکبر و جنگی رفتيم ساختمون اسکان رستوران اسکان جايی که قرا بود تولد مهدی اونجا باشه.....!

جاتون خلاصه خالی بود ....البته من چون فک می کردم که نتونم برم تولد و خيلی اتفاقی تصميم به رفتن گرفتم نتونستم چيزی برای مهدی بخرم!  

قرار بود که يه تولد دانگی برگزار بشه به اين معنی که هر کی خودش خرجشو بده که به نظر من فکر خيلی خوبی هم بود ولی مهدی کار خودشو کرد و نذاشت کسی دست تو جيبش کنه و با اين کارش باعث شد يه عادت خوب بين بر و بچ شکل نگيره!

من فقط از بچه های جديد اسم آرزو که اگه اشتباه نکنم بلاگش ستاره کوچولو هست رو ياد گرفتم که البته ايشالا به زودی به بلاگای ديگه هم سر می زنم و درست و حسابی باهاشون  آشنا ميشم

راستی از اينکه با پيام های دلگرم کننده تون باعث شدين من کاملا ديوونگيمو باور کنم ممنون!

ولی به خاطر اينکه خيلی هم غصه ی منو نخورينمن امروز رفتم ديدمش و مث حکايت ديوونه ها و ماه بازم .......! پس نگران نشين من هنوز ديوونم!

تا بعد.........................