پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

تولد خاطرات کودکی
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۳
 

اين روزا چپ و راست تولد بلاگراست

مث اينکه تو کتابای طالع بينی بايد يکی از خصوصيات افراد متولد تير و مرداد رو نوشتن بلاگ بنويسن......!

امروز صبح ساعت ۸ يه سری از بر و بچ بلاگر دور هم جمع شدن ........ امروز که به من خيلی خوش گذشت

راستی تا شرح اين ملاقات رو ننوشتم بگم که جمعه ۱۷ مرداد قراره که بازم دور هم جمع بشيم......تو پارک جمشيديه به صرف ناهار....قراره هرکی ناهار خودشو بياره ....... امروز تصميم گرفتيم باسه ی اين قرار يکمی جار بزنيم که شايد شما ها هم بياين و جمعمون جمع تر بشه .....اين قرار دعوتی نيست هر کی می خواد برنامه شو تنظيم کنه بياد ببينيمش!

يه سری بلاگر با حال که تا حالا نديده بودمشون اومده بودن ......

کوه يخ که همين دوروز پيش لينکشو داده بودم ......خيلی دختر خوبی بود می دونيد چرا ؟ باسه ی اينکه خواهر مهدی هستش! من قبلا فک می کردم کوه يخ پسره چون معمولا مث دخترای ديگه حرفی از عشق و احساس نمی زد!( در ضمن کوه يخ و اکبر با هم همدانشگاهی درو مدن و کلی در مورد دانشگاهشون اختلاط کردن....بی معرفت اين بهار شاديه ما هم نيومد که منم دلم خوش باشه يه همدانشگاهی تو اين جمع داشته باشم!....ولی بايد قرار ۱۷ مرداد احتمالا سر و کلش پيدا بشه! مگه نه؟!)

ياسمن ( فی فی ) رو هم که تازه با بلاگش آشنا شده بودم ديدم با يه بچه ی کوچولو و با نمک که اتفاقا اسمش ياسمنه! راستی اين خانم محترم خواهر خاطرات کودکيه! ( همه فک و فاميلشونو آورده بودن!)

 به غير از اينا يه خانمی هم اومده بود که البته من اسم بلاگش يادم نمونده (بعدا از بچه ها می گيرم) ولی يه بارون تو اسم بلاگش بود اگه اشتباه نکنم! ايشون خدای حال گيری می باشند در ضمن! مثلا صبح وقتی نوشابه رو ديد  می گفت: کی کله ی سحر نوشابه می خوره؟ چرا چايی نياوردين؟! و بعدشم بچه ی فی فی رو بغل کرد و آورد پيش ما و می گفت : نگا کن نی نی جون اينا رو چه خنده دارن!

سه تار و مهدی و من و اکبر و تاريخ شفاهی هم بوديم...........

راستی يه چيزی ......من امروز فهميدم تبليغات تا چه اندازه می تونه فکر آدما رو جهت بده ! اين مهدی انقد گفته که من شکمو هستم و هر چيزی می خوره کلی سر و صدا می کنه و جار ميزنه که چقد خوشمزه اس ؛ بين بلاگرا به شکمويی معروف شده ......و لی خداييش هر چی هم شکمو باشه به اين تاريخ شفاهی نمی رسه!

اين بچه از اون اول صبح که اومد اون بغل آروم و بی سر و صدا نشسته بود و ترتيب همه ی کيک و پفک و نوشابه و تخمه ها رو می داد تا موقعی که من اومدم!

سه تار طبق معمول دوربين آورده بود يه سری عکس هم گرفتيم.....که احتمالا خاطرات کودکی عکس ها رو تو بلاگش می ذاره.....البته دنبال عکس گرافيک و اون خانم که تو اسم بلاگش بارون داشت نگرديد....چون اونا مث منطقه ی نظامی بودن؛ عکس برداری ازشون ممنوع بود!

من بيخودی زود اومدم خونه که برای مهمونيه ظهر مشکلی نداشته باشيم ولی موقعی که اومدم ديدم تازه همه از خواب بلند شدند!من حداقل يه ساعت ديگه می تونستم کنار بچه ها بمونم ولی....................

راستی تولد آلاله هم مبارک

اميدوارم ماريا الجاسوسی هم کنکورشو خوب داده باشه

بعد از امدن از سر قرار به مهمونی ای که دعوت بوديم رفتيم ...اونا ماشين خريده بودن و به همين مناسبت گوسفند کشته بودن و قرار بود دور هم جمع بشيم و دخل جيگر ؛ دل و قلوه ها رو بياريم ( جای مهدی و نيما خالی! ) من و فريد مسوول کباب کردن بوديم و آخر کار مث کارگرای معدن زغال سنگ سياه شده بوديم

خلاصه امروز روز خوبی بود برای شما چی؟!

و تا بعد.................................