پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

بازار مکاره....
نویسنده : شهاب - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٩
 

موقعی که بلاگ قبليمو می نوشتم بيشتر نوشته هام در مورد فوتبال بود تا اينکه يه سری بهم غرغر کردن که: بابا اين جوات بازيا چيه؟ يه چيز ديگه بنويس و ......

و ديگه غلظت فوتبال تو نوشته هام کم و کمتر شد....وقتی هم بلاگ جديد رو باز کردمديگه به جز يه بار (بعد از قهرمانيه ميلان در ليگ قهرمانان اروپا ) هيچ مطلبی در موردش ننوشتم......

مدتيه که مطلب جالبی تو بلاگم ننوشتم به قول مهدی ( رختکن خاطرات ) مث اينکه تا يه قرار بلاگری پيش نياد چيزی باسه ی نوشتن ندارم...اين بلاگ موضوعش شخصيه؛ يعنی قرار نيست اينجا متون ادبی يا عشقی و علمی نوشته بشه ؛ بلکه نوشته ها معمولا راجع به پيشامدای روزانه و افکار و عقايد شخصيه من ( شهاب ) و اکبر هستش.....حالا گاهی اوقاتم اگه متن جالبی به دستم برسه اينجا ميارمش.....پس برای نوشتن بايد جايی برم کسی رو ببينم اتفاقی برام بيفته.....دچار احساسات خاصی بشم! و........ و اين روزا که دانشگاه نمی رم و هر روز از صبح ساعت ۷ تا ۶ -۷ شب سر کارم خب پس طبيعيه که چيزی باسه ی نوشتن پيدا نشه....تا اينکه پنجشنبه جمعه بشه و آيا بهانه ای برای نوشتن پيدا بشه يا نشه........

ديشب بعد از خوندن مطلب سالويا ( شبهای ترانه و اندوه  )  به سوالی که تو نوشته اش مطرح کرده بود فک کردم: باسه ی چی وبلاگ می نويسيم؟

من تقريبا شايد بدونم هدفم چيه....:

۱- داشتن مجالی برای اينکه خودم باشم......توی اين روزگار ما که برای زندگی کردن عاقلانه اينه که خيلی جاها خوتو سانسور کنی و هر جا بنا به موقعيت يه آدم خاص اون شرايط بشی اگه آدم يه چيزی مث بلاگ نداشته باشه که خودشو اونجا عرضه کنه شايد بعد از يه مدت يادش بره که واقعا خودش چه جوری بوده و مجبور بشه تا آخر عمر به صورت اون نقش هايی که بازی می کرده باشه و.......( البته واقعيت اينه که تو بلاگ هم نمی شه کاملا آدم خود خودش باشه مخصوصا بعد از اينکه با خيلی از بلاگرای ديگه هم دوست بشی و اونا رو ديده باشی ...مجبوری برای نوشته هات يه سری حد و حدود بذاری.....و غير از اون در مورد مسايل جنسی و سياسی هم طبيعتا نبايد چيزی بنويسی ولی در کل هر چقد هم که محدو باشی محدوديتت نسبت به محيط جامعه به صفر ميل ميکنه ( بابا رياضی دان!  ))

۲-جبران کردن ضعف ارتباطات اجتماعی........در دنيای صنعتی و عصر جديد که روابط انسانها محدود تر و محدود تر می شه و بر بنای ماديات شکل می گيره يه جور خلا عاطفی در زندگيه آدم بوجود مياد که شايد يکی از دلايل نوشتن بلاگ همين ايجاد ارتباط با ديگران و پر کردن اين خلا عاطفی بوسيله ی ارتباط با ديگران باشه....

خب دوباره بريم سراغ فوتبال .....اگه يکی از دلايل نوشتن بلاگ اينه که خودم باشم پس چرا ديگه در مورد فوتبال ننويسم؟ من که يه جورايی خوره ی فوتبالم و حتی تو مکالمات روزمره ام حداقل ۲۰٪ صحبتام درباره فوتباله ....همه ی فوتبالای درست و حسابی رو ميبينم ....دائم روزنامه ی ورزشی می خونم ( جهان فوتبال ) ....خودم فوتبال بازی می کنم ....چرا بايد به خاطر اين که يه سری فک می کنن فوتبال بی کلاسيه خودمو محدود کنم و دربارش ننويسم؟

نظر شما چيه؟ خوشحال ميشم حرفاتونو درباره ی اين مطلب بدونم........

-------------------------------------------------------------------------------

بهار شادی تو بلاگش در مورد اينکه چقد دنيای بچگی براش زيبا تر و بهتره نوشته.... درباره ی اينکه ای کاش می شد مث بچه ها عاری از هر گونه قيد و بند و ملاحظه آدم خودش باشه .....راحت احساساتشو نشون بده و بيان کنه .....

خصوصا تاکيد کرده بو روی محدوديتهای دخترا ...مثلا خنديدن با صدای بلند ..... پوشيدن لباس با رنگ شاد و.....که هر کدوم از اين کارا شايد باعث بشه بقيه در مورد اين دختر فکرای نا جالب ( خودمو کشتم با اين انتخاب کلمه! ) بکنن...... و در آخر مطلبش هم پرسيده بود آيا دنيای آدم بزرگا برای پسرا هم مشکل و عذاب آوره؟

من يه نفرم و نمی تونم به جای همه ی پسرا حرف بزنم ولی در مورد خودم که همينطوره در مطالب فروردين همين بلاگ  ( اون روزا که تولدم بود   ) مطلبی راجع به اين موضوع نوشتم و بالا رفتن سنمو وارد شدنم به دنيای آدم بزرگا ناله سردادم! .......

خلاصه اينکه به نظر من افتادن بار سنگين مسووليت های جور واجور به دوش آدم که سال به سال هم به وزنش اضافه ميشه نمی تونه وضعيت جالبی باشه....نه غلام؟

---------------------------------------------------------------------------------------------

هامبورگ - دورتموند

ديشب بعد از مدتها که به خاطر تعطيليه فوتبال و فصل استراحت و آمادگيه تيمهای فوتبال برای فصل جديد مسابقات ؛ فوتبالی نديده بودم نشستم و بازيه هامبورگ و بوروسيا دورتموند رو ديدم ( اين بازی فينال جام اتحاديه ی آلمان بود )

بازی در ۲۵ دقيقه ی اولش بسيار سريع و زيبا بود باورم نمی شد اين دو  تيم از فوتبال يخ و بی روح آلمان باشن در ۱۸ دقيقه ی اول هامبورگ سه گل زد ولی بعد از گل دورتموند ( پنالتی ) کم کم بازی به همون بازيای هميشگيه آلمانيها تبديل شد ( کند و بی روح! )  نيمه ی اول بازی همون سه بر يک تموم شد و نيمه ی دوم در ادامه ی همون بازيه کم هيجان هر تيم يه گه زد تا نتيجه ی بازی در پايان بازی چهر دو به سود هامبورگ تموم بشه ..... اما مسلما اين بازی برای ايرانی ها نمی تونه خيلی مهم باشه چون خيلی بعيده که اين دو تيم مورد علاقه ی کسی باشن مگر اينکه به خاطر مهدوی کيا (‌ هافبک نفوذيه متمايل به راست هامبورگ ) کسی علاقمند به دنبال کردن نتايج باشگاههای آلمان باشه......

ولی تو اين بازی مهدی هيچ ربطی به مهديه فصل پيش نداشت و شايد بشه گفت جزو ضعيف ترين بازيکنای زمين بود از اون فرارای هميشگيش و پاسهای دقيقش اصلا خبری نبود...ضمن اين که چند بار هم با کار های عجيب و غريب باعث تحريک بازيکنای دورتموند و عصبی کردن اونا شد ...کاری که من تا حالا از اون نديده بودم..........ضربات کاشته که تو يکی دو فصل اخير بيشترش در اختيار اون بود اينبار تقريبا ۹۰٪ به اشتفان باينليش سپرده شده بود.....و از چهره ی مهدی می شد فهميد که از اين موضوع خيلی خوشحال نيست.....گرچه دوسه باری هم ضربات کرنر و آزاد به مهدی سپرده شد اصلا خوب کار نکرد.....

در پايان هم جام اتحاديه که مث جام بوندس ليگا با همه ی جامای ديگه ی دنيا فرق داشت به بالای دست بازيکنای هامبورگ رفت......

---------------------------------------------------------------------------------------------