پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

آسمون
نویسنده : شهاب - ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱۱
 

يه بار اون موقع که دبيرستان می رفتم از طرف مدرسه بردنمون آسمان نما ی تهران.....

زير يه گنبد بزرگ رفتيم.....اونجا کلی صندلی بود که به صورت دايره وار به زمين فيکس شده بود....به ما گفتن دسته ی کنار صندلی رو بکشيم تا (مث صندليه جلوی ماشين) صندلی هامون به سمت عقب حرکت کنه.....يعنی عملا همه ی ما به صورت تاق باز روی صندلی ها ولو شديم و زير گنبد رو نگا می کرديم.....يه فيلم مث سينما ۲۰۰۰ شهر بازی روی سطح زير گنبد پخش می شد.....که مث آسمون شب پر ستاره بود....در اين فيلم درباره مسايل نجومی و منظومه ی شمسی ...کهکشان راه شيری و ساير کهکشانها و به طور کلی يه توضيح مختصری درباره ی آسمون بالای سرمون داده شد.....خيلی جالب بود .... وقتی می ديدی اين کره ی زمين با همه ی عظمتش انقد ناچيز و بی مقداره سرشار از ايمان می شدی احساس می کردی که مث يه پر کاه؛ نه حتی خيلی کوچيک تری.... وقتی برنامه تموم  شد و با همه ی بچه ها سوار اتوبوس شدم تا به طرف مدرسه حرکت کنيم بر خلاف هميشه که توی اتوبوس از سر و کول هم بالا ميرفتيم شعر می خونديم(آقای راننده....) و  مسخره بازی در مياورديم اين بار همه ساکت نشسته بودن و ماتشون برده بود.....هر کسی داشت به اون همه عظمت و جلال که بهش نشون داده بودن فک می کرد.....

الان که از بيرون اومدم اصلا حالام خوب نبود....رفتم بالای پشت بوم و زل زدم به آسمون آخه می دونيد من هر وقت به آسمون پر ستاره؛ دريا ؛کوه ؛ طبيعت و ..... نگاه می کنم سرشار از انرژی ميشم ...همه ی غم و غصه هام يادم ميره......و بهم همون احساس کوچيکی و حقيری دست ميده....طبيعيه که يه آدم کوچيک و حقير که حتی باندازه ی يه ذره هم در کل کائنات نيست ؛ مشکلش نمی تونه بزرگ باشه.... ولی چشمتون روز بد نبينه...کدوم آسمون؟ کدوم عظمت؟ يه هاله قرمز رنگ می ديدی که در واقع دود و غبارهايی بود که ما آدما بوجود آورديم و نور شهر رو به چشم من انعکاس می داد...تازه اگر هوا هم تميز بود سرم رو به هر سمتی می گردوندم ساختمونای ۵-۶ طبقه رو می ديدم که به من زل زده بودن.....يادمه همين ۴-۵ سال پيش همه ی خونه های اطرافمون مث خونه ی ما ۲ طبقه بيشتر نداشتن و وقتی -مثلا تو ايام عيد نوروز که شايد تنها زمانی باشه آسمون تهران آبی رنگ و تميز ميشه- از بالای پشت بوم به روبرو نگا می کردی کوه های شمال تهران رو به وضوح میديدی.....حتی اگه شب بود چراغای قهوه خونه های بالای کوه به آدم چشمک می زدن......

راستی تا حالا فک کردين اگه آسمون شهرمون تميز و آبی رنگ بود...اگه شبها می تونستيم وقتی سرمونو بالا می کنيم يه عالمه ستاره پر نور و زيبا رو ببينيم .....چقد فکر راحتی داشتيم....چقد اعصابمون آروم تر بود....چقد افسردگيو دغدغه های زندگيه روزمره بينمون کمتر و کمتر ميشد؟

ولی افسوس که اصلا نگاه کردن به آسمونو فراموش کرديم ....راستی شما آخرين بار کی به آسمون خيره شديد؟

تا بعد.....