پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

يه عاشق تهرانی و معشوقه ی شيرازی اش!
نویسنده : شهاب - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۳
 

اين داستان زندگيه يکی از نزديکان من است و کاملا واقعيست!

دانشجو بود و در يکی از دانشگاه های تهران درس می خواند يه بار خيلی اتفاقی جور شد که با يه سری از دوستاش بره شيراز ...........

بعد از اينکه از شيراز برگشت هر چند وقت يکبار برنامه ای پيش ميومد که مجبور بود باز به شيراز سفر کنه! (البته عجيب بود که هيچ کس به اين مسافرت های پی در پی ۱۰۰۰ کيلومتريه او شک نکرد!)

بعد از پايان درسش يه بار که از شيراز برگشته بود با خودش يه سری عکس آورد و همه خونوادشو دور هم جمع کرد و عکس هارو داد بهشون......و گفت من اينو می خوام!

همه بهت زده بر و بر همديگه رو نگاه می کردنو هاج و واج مونده بودن!

اوايل همه به شدت مخالف اين وصلت بودن به دو دليل:

۱- اينکه بابا تو تازه درست تموم شده و بايد بری سربازی پول و پله ای هم که در بساط نيست آخه بابا ......ديگه زن گرفتنت چيه؟

۲- خونواده ی اون پسر کمی مذهبی بودن و وقتی پسری خودش يه دختره غريبه رو باهاش دوست می شد و می خواست باهاش عروسی کنه در مقابل تصميم پسرشون مقاومت می کردن.

ولی ............ بسوزه پدر اين عاشقی!

مسلما وقتی يه جايی سر وکله ی عشق پيدا ميشه ديگه هيچ  مانعی نمی تونه قد علم کنه......

اون پسر و دختر با هم عقد کردن تا پسره بره سربازی و مسلما بعدش هم عروسی و اين صوبتا.............

در ضمن خدمت تا اونجايی که توان داشت کار کرد و تونست يه يکی دو مليونی جمع کنه و بعد از خدمت مراسم عروسيه نسبتا ساده ای توی تهرون برگزار کرد و زندگيه مشترک آغاز شد.........

اونا با اينکه با پول کمی زندگيشونو شروع کردن ولی الان بعد از گذشت ۴-۵ سال تونستن زندگيه معمولی ای برای خودشون دست و پا کنن ولی از همه چيز مهمتر اينه که اون دوتا واقعا خوشبختن و همديگه رو بی نهايت دوست دارن .....ولی از قديم گفتن هر گلی خاری دارد! يعنی درسته اين آقا پسر قصه ی ما تونست با يه دختر شيرازيه خونگرم و فوق العده مهربون ازدواج کنه و به کامش برسه ولی.........

شيرازی ها مردمی هستند که در تمام ايران به مهمان نوازی و

خوش گذرانی و  طبعی لطيف و اديبانه و مشهورند......

شايد کسی که با شيرازی ها حشر و نشری نداشته باشه خيلی به اين شهرت اونا اعتنايی نکنه ولی اين آقا پسر قصه ی ما اين مساله رو دقيقا لمس کرده......

وقتی شما به شيراز برويد و حتی نسبت خيلی دوری با يک شيرازی داشته باشيد محال است بتوانيد برای اقامت در هتل يا مسافر خونه و هر جايه ديگه ای به جز منزل اون فاميل شيرازی مستقر شويد ...در واقع اصلا اگر چنين کاری کنيد از شما خواهند رنجيد.....پس به منزل آن کاکوی محترم خواهيد رفت و به بهترين نحو مورد پذيرايی قرار می گيريد....شما رو به جاهای ديدنيه شيراز خواهند برد و جاهايی رو خواهيد ديد که معمولا توريست های معمولی از وجود چنين مکان های تاريخی و زيبايی بی خبرند ( مکان هايی به جز تخت جمشيد و آرامگاه های حافظ و سعدی)

خب تا اينجای ماجرا که نه تنها بد نيست بلکه عاليه اين مسافرت کم خرج و بيادماندنی خواهد بود!.......

ولی هر سکه دو رو دارد!

همانطور که شيراز ی ها از هتل رفتن شما ناراحت می شوند فکر می کنند شما هم از هتل رفتن ايشان مکدر و آزرده خاطر خواهيد شد ! در حاليکه واقع امر جز اين است! 

تهران  علاوه بر اينکه بدليل پايتخت بودنش مقصد بسياری از مسافران شيرازی است به اين دليل که برای رسيدن به شمال ايران و مشهد که دو مکان توريستيه عمده برای ما ايرانی هاست يک شيرازی بايد از تهران گذر کند!

خب او فکر می کند حالا که قصد رفتن به شمال دارم و بايد از تهران رد بشوم اگر فلانی بفهمد که من در تهران بوده ام و به منزل او نرفته حتما از من دلخور خواهد شد! و به همين دليل اين کاکوی محترم دو سه روزی را در منزل شما خواهد گذراند.....

می دونيد حقيقت اينه که تا اينجای ماجرا هم خيلی اوضاع بد نيست.....ولی گاهی اوقات هم پيش مياد که فاميل های شيرازيه تو قصد يه مسافرت دسته جمعی به شمال رو می کنن !

و تو ناغافل ميای خونه و ميبينی يه چيزی تو مايه های ۲۰-۲۵ نفر تو آپارتمان ۷۰-۸۰ متريه تو جمع شدن با صدای بلند به تو سلام می کنند و يکی يکی از جاهای مختلف خون ( مثل اتاق خوابها و حمام و آشپزخانه و روم به ديفال گلاب به روتون توالت و....) بيرون ميان و از فاصله ۵-۶ متری دور خيز ميکنن و می پرن بغل تو و .... مالاچ و مولوچ می ماچنتو کلی مورد لطف قرارت می دن !

تا می خواد کم کم حواست بياد سر جاش که کجا هستی و چه اتفاقی افتاده و خلاصه تا ميای به خودت بيای بهت ميگن : فلانی ما قصد داريم پس فردا بريم شمال حالا فعلا اينجا هستيم تا تو هم برنامتو رله کنی و بند و بساطتو جمع و جور کنی با ما راه بيوفتی......

حالا در اين لحظه  شما پيش خودتون ميگين : بابا آخه بابات خوب ننت خوب من تازه هفته پيش شمال بودم نمی تونم مرخصی بگيرم ......غير از اون هم حالا اگه هم بخوام بيام من که چيزی باسه ی جمع  جور کردن ندارم ديگه باسه ی چی پس فردا راه بيافتيم همين الان پاشيم بريم ....آخه من بدبخت تو اين اوضاع بی پولی چه طور ۲۰-۲۵ نفر رو ۲-۳ روز صبحونه و نهارو شامشونو بدم؟!

بعد دو روز پذيرايی با ۶ ماشين به سمت شمال حرکت ی کنيد يکهفته در اونجا اتراق می کنيد....البته به دليل اين شيرازی ها بسيار مردمان مهربان و خونگرم با صفايی هستن مسافرت دلچسبی برايت خواهد بود.....

بعد از ۵ روز به سمت تهران حرکت می کنيد......به تهران می رسيد و از ۶ ماشين يک ماشين به شيراز برمی گردد و بقيه هنوز تشريف دارند......تو و خانومت که به سر کار می رويد از وقتی به خانه مياييد مشغول پذيرايی می شويد تا ساعت ۲-۳ شب ( يکی ديگر از صفات مردم شيراز شب زنده دار بودنشان است!) و تو و خانومت ساعت ۶ صبح برای رفتن به سر کار بيدار می شويد در حالی که مهمان ها تا ساعت ۱۲ خواب هستند!

حالا تو مانده ای که بابا اينا که شمالشونو رفتن پس باسه ی چی بر نمی گردن ؟

و بالاخره متوجه می شوی که: ما ديديم که آخر هفته عروسيه فلانيه و شما هم که بايد بياين شيراز برای عروسی......گفتيم صب کنيم با هم بر گرديم!

بابا من به کی بگم ؟! ........ پدرم درومده ...... من يه ماه پيش برای اينکه ماشينمو که از شيراز خريده بودم بيارم رفتم شيراز و دو روزه با ماشين برگشتم.....به فاصله ی دو روز با خانواده ی خودم رفتم شمال و اومدم تهران بلا فاصله فردا صبحش رفتم سر کار تا شنبه که مهمونا از سيارز اومدن يه ضرب تو محل کارم بودم و دنبال کار های ماشين بودم مهمونا هم که اومدن همش دنبال کار پذيرايی و از اين جور کارا بعد هم سفر به شمال و برگشتن و باز هم پذيرايی حالا هم که می گن بازم بايد برم شيراز ....از اونجايی که ديگه مرخصی هم خبری نيست مجبورم عصر چهرشنبه حرکت کنم و صبح جمعه برگردم يعنی در عرض ۳ روز دوبار مسافت شيراز - تهرون رو رانندگی کنم و تازه شنبه هم اول وقت سر کار باشم.........هنوز يه ماه نشده که ماشينمو خريدم و هنوز هيچی نشده ۴۰۰۰ تا باهاش راه رفتم و چيزی نزديک به ۶۰۰ هزار تومن هم خرج پذيرايی و مسافرت هايی بوده که رفتم....اونوقت تمام اين ماجرا ها در عرض يه ماه اتفاق افتاده ديگه توانی برام نمونده خدايا خودت کمکم کن!

تمام اين مطالب که براتون نوشتم حکايت يکی از آشناهای منه که تقريبا بخشی از زندگيشو شما ها اينجا ديديد!

 

حالا مرد هستيد بريد و عاشق يه دختر شيرازی

 بشيد!

 

( خاله سوسکه عصبانی نشی ها که خيلی از خواستگارات رو پروندم!)

 

اما در مورد قرار ....اين دوستا  ميان :

(پنجشنبه ساعت ۹:۳۰ صبح پارک ملت روبروی بازارچه ی صفويه)

 

سه تار و تاريخ شفاهی . پسر معمولی اصلی.

 پسر معمولی تقلبی.خاطرات کودکی.

 کوه يخ (تولدشه). ابرک . سربازی من.

 رختکن خاطرات. شهرفرنگ .

 حرف هايی از دل زمانه.

 شبهای ترانه و اندوه(سالويا) (تولدشه).

 زرشک من . داداش پارسا . ساره خانوم (دادشش مياد) . مهديس

آهنگ شرقی . ياسمن . نه ديگه اين دل من دل نمی شه

تا بعد............