پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

پارک ملت!
نویسنده : شهاب - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٦
 

گزارشی اجمالی از قرار بلاگر ها در پارک ملت:

ساعت ۹:۱۵ من و اکبر و سه تار و کودک فهيم ....... شير موز!

کم کم ابرک؛ خاطرات کودکی ( به همراه مهرداد و محمود و علی ) و اومدن......

ياسمن ؛ حرف هايی از دل زمان ؛ سربازيه من ؛ برجک ( يا يه چيزی تو اين مايه ها) ؛ تابو ؛ زرشک من ؛  کلانتر وبلاگستان ؛ آهنگ شرق ( به همراه خواهرش ) ؛  آبجی کوچيکه و داداشی ( داداشی و آسپرين ) ؛ تاريخ شفاهی ؛ کافی بلاگ آقا پارسا ؛ داداش ساره خانم ؛ ترانه های کاميابی ؛ سختيه زندگی در اين سنين  هم تا ساعت ۱۰ به ما اضافه شدن ؛ اما دو بلاگر اصلی که تولدشون بود يعنی کوه يخ و شبهای ترانه و انده هنوز نيومده بودن ....فک کنم حدود ساعت ۱۰:۳۰ بود که کوه يخ به همرا ه دوستش يعنی dark moon رسيدن..... بعد از مدت مديدی رختکن خاطرات به همراه اتاقی از آن خود و سپس شهر فرنگ قدم رنجه کردن و جمع ما رو به قدوم مبارکشون متبرک کردن! ( اين در حالی بود که اون موقع يه سری خدا حافظی کرده بودن و رفته بودن .......)

در پايان يه بلاگر سابق که بلاگ ژيوار رو می نوشت و همچنين يه خانوم ديگه که اسم بلاگش يادم نمونده به نام رها هم به عنوان آخرين مهمونا مدت کمی رو با ما گذروندن و حدود ساعت ۱۳:۳۰ از هم جدا شديم.......

نفسم بريد ما شالاه چقد زياد بوديما ...... پدرم در اومد تا اينا رو تایپيدم!

حالا بريم سراغ يه نوشته ی کوتاه در مورد نفر به نفر اعضا :

۱- خاطرات کودکی : که مثل هميشه بانيه اين جور قرار هايه بلاگر هاست باز هم تنها کسی بود که بار و بنديل و خوراکی برای همه آورده بود با اينکه بدون ماشين بود بازم از آوردن اين چيزا نا اميد نشد ....... آقای مهرداد هم که وجودش مث يه گوله ی بزرگ نمکه مدتی با ما بود و رفت در مدتی که پيش ما بود يا قربون صدقه ی ياسمن کوچولو  ميرفت يا اينکه اوقاتشو با يه واکسی می گذروند!

۲- سه تار :  بعد از مدت ها از خط صادق هدايت و داستايوسکی زده بيرون و می خواد زن بگيره ! ...... ( به بلاگش سر بزنيد اين مطلب آخريش واقعا آخر باحاله! ) در ضمن اين آقای سه تار تا اونجايی که به سن من قد ميده هميشه تو اين جور برنامه ها دوربين ديجيتالشو با خودش مياورده ؛ اتفاقا بيشتر موقع ها هم دوربينشو ميده به کس ديگه ای  و خودش از زير عکاسی فرار می کنه ..... امروز اين امر خطير به عهده ی من افتاده بود و البته طبق معمول از طرف پادگان های نظامی! مکرارا برای من اخطاريه می فرستادن که : اينجا يه منطقه ی نظامی و استراتژيک هست که اگه شما عکس برداری کنيد بی شک امنيت مناطق مطروحه را به طرزی خفن به خطر خواهيد انداخت و با اين کارتان فی الواقع آب به آسياب دشمنان قسم خورده ی اين مرز و بوم خواهيد ريخت ( تکبير!).....

کلمات و ترکيبات مترادف! : پادگان = دختر های جوان !

۳- ابرک : يه دختر خانم قاطع که وقتی قلکی که برای جمع آوريه کمک برای يه دختر خانم به نام مهرانه ( اگه اشتباه نکرده باشم ) رو در آخر مراسم شکوند تا پول ها رو دسته کنيم و بشمريم و ..... چنان قلک خورد خاکشير شد که ما همگی به يکباره گفتيم : سايا بيا ! ( لطفا مديران شرکت پارس خزر مبلغی که بابت اين تبيلغ محصولشان بايد به من تقديم کنند رو هر چه زود تر برام حواله کنن .... اصلا هم شوخی ندارم! )

۴- کودک فهيم : نی نی کوچولوی جمع بود و صداش هم در نيومد!

۵- حرف هايی از دل زمانه : اين آقا محمد گل گلاب امروز خيلی شنگول و سر حال بود و مث يه پسر بچه ی ۱۳-۱۴ ساله دائم ورجه وورجه می کرد!

۶- تابو : يه پسر ۱۹ ساله با چهره ای که يه چيزی تو مايه های هستينگز دستيار موسيو پوارو کاراگاه مشهور بود! اين آقا پسر به همراه يه بلاگر ديگه که حالا ما اينجا برجک صداش می کنيم از اول تا آخر اين مهمونی رو از همديگه کاريکاتور کشيدن!

۷- برجک : اگه بخوايم به کسی تشبيهش کنيم فک می کنم دوران سربازيه ونسان ونگوک  گزينه ی مناسبی باشه!

۸- سربازيه من : می خواد چند روز ديگه آشخور بشه ..... يه جعبه نون خامه ای گرفت اين هوا! ( قابل توجه اونايی که تولدشون بود و نرفتن يه کيک از بيرون بخرن و....!) ايشون هم به همراه همکارش يه عالمه عکس گرفت که اميد وارم عکساشون به دست ما هم برسه ....... در ضمن يه کارت برای بلاگش چاپ کرده بود و به همه داد که روم به ديفال گلاب به روتون  يه عکس بی ناموسی روش داشت!

۹- کافی بلاگ آقا پارسا : يه سرباز ديگه که آخر قرار نزديک بود ترورش کنن! 

۱۰- داداش ساره  خانوم : من هيچی ازش نديدم به جز يه لبخند مليح!

۱۱- آبجی کوچيکه و داداشی : يه پسر مودب و گل بلبل به همراه آسپرين با يه شلوار عجيب و غريب!

۱۲- سختيه زندگی در اين سنين : همگی توافق کرديم که از اين به بعد آقا توپولی صداش کنيم!  ( توضيح اينکه:  آخه بابا اسم قحط بود اين اسمو باسه ی بلاگت گذاشتی؟ انقد طولانيه که حتی حافظ های قران هم يادشون نمی مونه! لا مصب يه ذره دو ذره نيست که يه پاراگراف اسمه! )

۱۳- ترانه های کاميابی : يه موتور سوار ناشی! اين آقای برادر که زحمت کشيده بود و اومده بود دو هفته پيش به خاطر سانحه ی رانندگی با موتور دچار ضربه ی مغزی شده و هنوز هم حالش سر جاش برنگشته ........

۱۴- کلانتر وبلاگستان : يه کلانتر خوشرو ؛ يه کلانتر باحال ؛ يه کلانتر ........!

۱۵- زرشک من : پسری نسبتا مايل به توپول و با نمک با يه کلاه مث پسر خاله! ( مگه چيه؟! ) همش خودشو مشغول می کرد با بدمينتون و از اين جور چيزا که يه غم بزرگ رو تو دلش خورد کنه! واقعا سخته که آدم يه دوستشو از دست بده ..........

۱۶- آهنگ شرق : دوتا خواهر جوون  که هر دوشون عينه هم بودن! البته فقط يکيشون بلاگر بود  شايد اولين نفراتی بودن که از ما جدا شدن!

۱۷- تاريخ شفاهی : مث هميشه خيلی بی سر و صدا مشغول خوردن بود!

۱۸- ياسمن : بر عکس خواهرش ( خاطرات کودکی ) خيلی آروم و بی سر و صداس و البته هميشه يه لبخند روی لباشه! و يادم نره از ياسمن کوچولو ی نازش هم يادی کنم که جمعی رو به خودش مشغول کرده بود! 

۱۹- کوه يخ : کوه نمک که همش درباره ی يه آقايی به نام پيشولک حرف ميزد! آخرشم من نفهميدم پيشولک کيه!!!!!!!! راستی تولدت مبارک!

۲۰- DARK MOON : خوش تیپ ترين عضو اين جمع به همراه آسپرين! تخصص اصلی سر کشيدن آب کلمن بدون دخالت دست و ليوان!

۲۱- رختکن خاطرات : اين دفعه شايد نيم ساعت هم نشد که پيش ما موند ولی همون نيم ساعت بهترين اوقات من تو اين مهمونی بود ...... واقعا دوست داشتنی و خوردنيه!

۲۲- اتاقی از آن خود : ازون آدمايی که  تابلو هست که خيلی با محبتن!

۲۳- شهر فرنگ : يه چيزی به من گفت که مخم تيليت شد! اين آقای محترم پارسال ۳۸۰ هزار تومن پول پيتزا داده!

۲۴- ژيوار : يه پسر خوش تیپ که اگه بازی گر می شد پوز محمد رضا گلزار رو می زد و همه ی دخترا عکسشو به ديوار اتاقشون می زدن! ( تنها کسی که از شيرينی های کوه يخ که دستپخت خودش بود خوشش اومد يا حد اقل اينطور وانمود کرد! )  .... توضيح اين که اين خانم کوه يخ به خاطر تولدش کيک درست کرده بود و آورده بود....چشمتون روز بد نبينه ازون کيک هايی بود که برای اينکه از گلوی آدم هر گازش پايين بره بايد يه نوشابه ی خانواده رو تا ته و يه نفس  سر بکشی!

۲۵- رها : اگه ما ها اون نزديکی ها نبوديم معلوم نبود چه بلايی سر پارسا بياره خدا به شوهر آينده اش رحم کنه! ..... يه دختر شلوغ و بزن بهادر که وقتی اومد با اينکه همش نيم ساعت رو با ما گذروند انقد شلوغ پلوغ کرد که هيچکدوم از ما تا عمر داريم فراموشش نمی کنيم!

۲۶- شبهای ترانه و اندوه : تولدش بود ولی نيومد قرار بود تازه با خودش مسافر کوچولو رو هم بياره ....از دستت رفت!

 ۲۷ و ۲۸-  مهديس و  نه ديگه اين دل من دل نمی شه گفته بودن ميان ولی افتخار ندادن!

خلاصه جای خيلی ها هم مث مامان و بابا و دخترشون ؛ وبگرد عاشق ؛ خاله سوسکه و........... هم خال بود .....

تابعد................