پسر معمولی

گـ ـفـ ـتـ ـگـ ـو هـ ـا ی مـ ـن بـ ـا خـ ـو د م

انرژی
نویسنده : شهاب - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱۸
 

کتابی را برایم شرح داده بودند بی آنکه بخوانمش تاثیرات زیادی در زندگی ام داشت.

 

به طور خلاصه این کتاب تمام مسایلی که در رفتار های انسانی وجود دارد را بوسیله

 

انرژی توجیه کرده بود.

 

به طور مثال عقیده براین بود که یک فرد عصبانی دچار کمبود انرژی شده و عصبیت

 

حاصل این امر است.

 

در نتیجه چنانچه در برخورد با یک فرد عصبانی شما به او آرامش را هدیه کنید و

 

حتی یک لبخند به او بزنید

 

انرژی مورد نیازش را به او منتقل نموده اید............ و احتمالا موفق  شده اید که

 

آن  اسب سرکش را مهار کرده به حالت عادی باز گردانید.

 

وقتی با این دید به دنیا نگاه می کنم عصبانیت ها و سرکشی ها در نظرم پوچ ساده

 

می آیند و به راحتی قادرم این حالت را به آرامش تبدیل نمایم و از این بابت احساس

 

خوبی دارم.........

 

بارها صحت این مطلب بر من ثابت گشته بود و دیروز تجربه ای دیگر داشتم که

 

البته بس لذت بخش کوتاه و شیرین بود

 

از دانشگاه به سمت خانه با این اسب آهنی نا مرغوبم در حرکت بودم ..... و یک

 

چراغ قرمز....... آن روز شاید بی هیچ دلیل خاصی و تنها به دلیل خستگی مفرط

 

( همان کمبود انرژی ) چندان حال خوشی نداشتم و گمان می کنم کمی عصبی و آشفته

 

حال بودم..... تا اینکه دختر بچه ای شش – هفت ساله و بسیار با نمک و دوست داشتنی

 

سرش را از پنجره ی ماشین کناری بیرون آورد و بی هیچ دلیلی رو به من کرد و

 

لبخندی زیبا و مالامال از معصومیت و طراوت کودکانه اش به من هدیه داد

 

گویا انرژی از دست رفته ام به وجودم بار دیگر تزریق شد و چه بسا بسیار بیشتر از

 

آنچه لازم داشتم....

 

به یکباره  شاد شدم وساعاتی نیکو را تا شب هنگام به آغوش کشیدم!